قسمت سوم رمان سجده عشق
دلش تنهایی میخواست.
وارد خانه شد.
بوی برادرش به مشامش خورد.
حال غرور مردانه اش را شکست و فریاد میکشید و میدانست صدایش میان آنهمه گریه و شیون گم می شود.
چشمان به خون نشسته اش زیر رگبار گریه بارانی بودند.
سبحان عزیز قلبش بود.
برادر کوچکش!
کسی که غمخوار همه بود حالا دیگر نبود.
خانه ی نو عروسش هنوز بوی تازگی میداد و گل های کنار خانه هنوز تر و تازه بودند.
چند ساعت گذشت.
چند روز گذشت!
و حال شده بود مراسم چهلم سبحان…
مراسم ختم تمام شده بود و حالا مراسم شام در خانه ی حاج عمران پدر سبحان بود.
آسِنا با لباسی سیاه،روی مبل نشسته بود و به عکس بزرگی که از عشقش روی دیوار نصب کرده بودند نگاه میکرد.
صدای پچ پچ فامیل به گوشش میخورد:
_چهل روزه گذشته..دختر بیچاره پوست و استخون شده
آن یکی میگفت:
_حیف دختر به این خوشگلی مگه چندسالشه از حالا بیوه شده
صداها توی سرش میچرخید و یک آن از جا برخاست.
سودابه خواهرشوهرش جلو رفت و گفت:
_کجا میری آسِنا جان!
دستش را کنار شقیقه اش گذاشت و گفت:
_میرم خونه خودمون یکم دراز بکشم
دستش را گرفت و گفت:
_بیا بریم تو اتاق
_اینجا سر و صداست حالم بد میشه
سودابه لبخندی زد و گفت:
_آقا مرتضی خونه ی شماست رفته یکم بخوابه
چشمانش را به هم فشرد و گفت:
_من به آقا مرتضی کاری ندارم میرم اتاق خودم
سودابه کمی من من کرد و سرش را نزدیک گوشش برد و گفت:
_آسِنا جان خوبیت نداره تو شوهرت مرده و بخوای با یه مرد تنها باشی برات حرف در میارن من صلاحتو میخوام.
خانه ی فتانه هم نمیتوانست برود چون آقایان آنجا بودند.
سرش سوت کشید و آرام آنجا را ترک کرد و به اتاق رفت.
برق را روشن کرد و با دیدن عدنان که روی تخت دراز کشیده بود، هین آرامی کشید.
عدنان با دیدن آسِنا ،نشست.
آسِنا خواست برگردد که عدنان گفت:
_بیا زن داداش من میرم بیرون…خونه مون شلوغ بود و اتاق خلوتم نداشت،منم سرم درد میکرد مجبور شدم بیام اینجا
آسِنا در چارچوب در ایستاده بود و حوصله ی تعارف تکه پاره کردن نداشت و گفت:
_آقا مرتضی خونه ی ما خوابن شما هم برید اونجا استراحت کنید،توی کشو هم قرص مسکن هست.
عدنان نگاه به ساعتش انداخت و گفت:
_بهترم زن داداش دیگه وقت خواب نیست،باید تو مراسم باشم.
بلند شد و اتاق را ترک کرد.
آسِنا تنها کسی بود که عدنان با او رودر بایستی داشت.