مجموعه داستانهای ریوان
داستان
این بخش شامل مجموعهای متنوع از آثار کوتاه و بلند است که در ژانرهای مختلف منتشر شدهاند. این بخش برای مخاطبانی مناسب است که به دنبال مطالعه داستانهای جذاب و خواندنی در زمانی کوتاهتر از رمان هستند.
قسمت شصت و سه سرگذشت مارال
آه حسرت باری توی سینهام پیچید و گفتم:
_ همه اینجا خیلی هوام رو دارن...درسته کسی رو ندارم اما خدا این خانواده رو سر راهم گذاشت که در...
قسمت شصت و دو سرگذشت مارال
با کمترین صدایی، مثل پر کاهی که روی آب بلغزه، از خواب پریدم.
چشمهام به سختی باز شد.
اول، توی اون نیمهتاریکیِ خواب و بیداری، خیا...
قسمت شصت و یک سرگذشت مارال
مادرجان دستش رو زیر چونهاش گذاشت و گفت:
_خب مادر... چه اسمی توی دلت هست؟
چشمهام رو به صورت دخترم دوختم.
اسمهای زیادی از ذهن...
قسمت شصت سرگذشت مارال
با شنیدن حرف ریحانه خانوم،انگار یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت.
دستهام میلرزید و با چشمهایی که چیزی نمونده بود خیس بشه، نگاهش کردم و ...
قسمت پنجاه و نه سرگذشت مارال
آهسته بلند شدم.
ریحانهخانوم دستم رو گرفت و تا جلوی اتاق همراهیم کرد و گفت:
_حوله و لباس تمیز برات گذاشتم.
چشمهام رو باز و بست...
قسمت پنجاه و هشت سرگذشت مارال
پسر مادرجان چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش پایین افتاد و بعد خیلی آروم گفت:
_حکم پروندهاش اجرا شده.
نفهمیدم چرا قلبم یکدفعه سنگین...
قسمت پنجاه و هفت سرگذشت مارال
همه با هم وارد خونه شدیم.
همون خونهی قدیمی که حالا بوی اسپند و گلاب توش پیچیده بود.
مادرجان جلوتر راه میرفت و مدام برمیگشت نگاهم م...
قسمت پنجاه و شش سرگذشت مارال
تمام مسیر تا خونه، دخترم خواب بود.
من اما هر چند ثانیه یکبار قنداقش رو کنار میزدم تا مطمئن بشم نفس میکشه.
مادرجان با خنده گفت:
_ه...
قسمت پنجاه و پنج سرگذشت مارال
_کدوم... آقا؟
_همون آقایی که همراه اون خانوم مسن اومده بود آخه چند بار از پشت در حالتون رو پرسید. من اشتباه کردم و فکر کردم همسر شماست...
قسمت پنجاه و چهار سرگذشت مارال
وقتی منو قسمت ریکاوری بردن،توی ریکاوری از شدت خستگی چشمهام رو بسته بودم که، صدای آروم پرستار رو شنیدم.
_ یه نفر بیرون منتظره که بچه ...