داستان
قسمت چهل و هشتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و هفتم سرگذشت مارال
آروم کنار هم توی پیادهرو راه میرفتیم.
پیرزن هر چند قدم یه بار نگاهم میکرد تا مطم...
قسمت چهل و هفتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و ششم سرگذشت مارال
پیرزن کنار سفره نشسته بود و داشت نون تازه رو تکه میکرد. بخار چای توی هوا میپیچید و نور ...
قسمت چهل و ششم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و پنجم سرگذشت مارال
یه لحظه دستم روی شکمم رفت.
بچه شروع به تکون خوردن کرد و گفتم:
_ببخش دخترم…
صدا...
قسمت چهل و پنجم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و چهارم سرگذشت مارال
برای اولین بار اسمش رو اونجا راحت گفتم:
_عموم مجبورم کرد زنش بشم و منم چون سربار عمو...
قسمت چهل و چهارم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و سوم سرگذشت مارال
پیرزن چند دقیقه بعد با یه سینی چای برگشت.
سینی رو جلوم گذاشت و کنارم نشست و پرسید:.
_از ...
قسمت چهل و سوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و دوم سرگذشت مارال
مسیر طولانی به نظر میرسید. شهر انگار خواب بود و من حس میکردم از همه دنیا جا موندم.
ب...
قسمت چهل و دوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
زن چادری سریع گفت:
_نه دختر خوب به ما اعتماد کن.
بازپرس از جاش بلند شد.
قد بلندش...
قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهلم سرگذشت مارال
بازپرس نگاهی به مامور خانوم انداخت و بعد پرسید:
_خانواده ت کجان؟
سرم رو پایین گرفتم و اش...
قسمت چهلم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
آروم پرسید:
_اون زن چکارته؟
وقتی به المیرا رسیدم، مکث کردم.
اون جملهاش توی گوشم پیچید: «...
قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
همه توی اتاق یه لحظه ساکت شدن،معلوم بود از حضور یکدفعه ای بازپرس شوکه شدن.
قبل از اینک...