قسمت پنجاه و چهار سرگذشت مارال
وقتی منو قسمت ریکاوری بردن،توی ریکاوری از شدت خستگی چشمهام رو بسته بودم که، صدای آروم پرستار رو شنیدم.
_ یه نفر بیرون منتظره که بچه ...
قسمت پنجاه و سه سرگذشت مارال
لباسمو عوض کردم.
دستم میلرزید.
هر بار که به شکمم نگاه میکردم، باورم نمیشد تا چند ساعت دیگه دخترم رو میبینم.
اما شاید هم وس...
قسمت پنجاه و دو سرگذشت مارال
چشمهاش پر اشک شد اما لبخند زد و گفت:
_همه میترسن مادر... ولی خدا هواتو داره.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی اورژانس بیمارستان توقف کر...
قسمت پنجاه و یک سرگذشت مارال
سرم رو تکون دادم.
چشمهای مادرجان پر از نگرانی شد.
سریع چادرش رو سر کرد و گفت:
_از کی شروع شده؟
جواب دادن برام سخت بود.
...
قسمت پنجاه سرگذشت مارال
پیرزن یکی از لباسهای نخی رو تا کرد و گفت:
_اینو برای روز اولش نگه میداریم.
نگاهم روی دستهای چروکیدهاش موند.
دستهایی که چن...
قسمت چهل و نهم سرگذشت مارال
و بعد به پیرزن نگاه کرد و گفت:
_مادرجان حواست بهش باشه امروز فرداست دردش بگیره،راضیش کن معاینه انجام بدم وگرنه باز باید فردا بیای
...
قسمت چهل و هشتم سرگذشت مارال
آروم کنار هم توی پیادهرو راه میرفتیم.
پیرزن هر چند قدم یه بار نگاهم میکرد تا مطمئن بشه خسته نشدم.
گاهی دستش رو زیر با...
قسمت چهل و هفتم سرگذشت مارال
پیرزن کنار سفره نشسته بود و داشت نون تازه رو تکه میکرد. بخار چای توی هوا میپیچید و نور صبح روی موهای سفیدش،افتاده بود.
همین که منو...
قسمت چهل و ششم سرگذشت مارال
یه لحظه دستم روی شکمم رفت.
بچه شروع به تکون خوردن کرد و گفتم:
_ببخش دخترم…
صدام بین بخار گم شد.
نمیدونستم برای چی معذرت م...
قسمت چهل و پنجم سرگذشت مارال
برای اولین بار اسمش رو اونجا راحت گفتم:
_عموم مجبورم کرد زنش بشم و منم چون سربار عموم نباشم زنش شدم.
اشکام روی صورتم میریخت:
...