ریوان | خانه رمان و داستان

جایی برای عاشقان رمان، داستان‌های کوتاه و سریالی. هم بخوانید، هم لذت ببرید و هم کتاب‌های نویسندگان محبوبتان را خریداری کنید.

روز پدر مبارک 👔💙

پدر؛ ستون آرام زندگی، تکیه‌گاهی بی‌صدا که همیشه پشت روایت روزهای ما ایستاده… این ویدئو، تقدیم به همه پدرهایی که قهرمان داستان زندگی ما هستند 🌿

رمان سریالی

مشاهده همه

قسمت نهم عمارت آقا سلیم

با صدای نازکی گفت: _حالا کجا هست این جایی که میگین؟ _دخترا اسمشو گذاشتن “عمارت آقا سلیم” ساحل ساکت شد...

رمان سریالی
خواندن →

قسمت هشتم عمارت آقا سلیم

_اینا چیه دم به دقیقه میمالی به صورتت سرش رو پایین انداخت و زیر چشمی بهم نگاه می‌کرد انگار ازم...

رمان سریالی
خواندن →

قسمت هفتم عمارت آقا سلیم

روی صندلی نشسته بود و در و دیوارها رو نگاه می‌کرد. غذا سفارش دادم و روبروش نشستم. باید براش توضیح...

رمان سریالی
خواندن →

قسمت ششم عمارت آقا سلیم

صادق بازم قانع نشد. تحمل نداشتم صبر کنم و میترسیدم صادق عجله کنه و دخترشو بفرسته خونه ی رحمان. رفتم...

رمان سریالی
خواندن →

قسمت پنجم عمارت آقا سلیم

روزی که اومده بودم روستاشون صادق تو قهوه خونه آروم نشسته بود. داشت التماس می‌کرد به پیرمرد چاق و سیبیلو...

رمان سریالی
خواندن →

قسمت چهارم عمارت آقا سلیم

– معلوم هست کجایی سلیم؟ من من کنان گفتم: – تا شب برمیگردم – سریع تر کلی کار سرمون ریخته...

رمان سریالی
خواندن →

داستان سریالی

مشاهده همه

قسمت دهم سرگذشت مارال

زن‌عمو  سمتش برگشت: _یعنی چی «بعداً»؟تو داری این بچه رو می‌دی دست گرگ! عمو داد زد: _کافیه طیبه!تو زیادی احساسی...

داستان سریالی
خواندن →

قسمت نهم سرگذشت مارال

قسمت هشتم سرگذشت مارال عمو چند ثانیه همون‌طور ایستاد. دست‌هاش پشت کمرش قفل شده بود. نگاهش  از روی زن‌عمو رد...

داستان سریالی
خواندن →

قسمت هشتم سرگذشت مارال

جواب ندادم. فقط با دست لرزون پشت سرمو نشون دادم. احمد هنوز همون‌جا ایستاده بود. سیگارش رو انداخت زمین و...

داستان سریالی
خواندن →

قسمت هفتم سرگذشت مارال

یه نفر از اون طرف خیابون نگاهمون کرد و بلند گفت: _هوی مرتیکه مزاحم دختر مردم شدی؟ سمتش دوید و...

داستان سریالی
خواندن →

قسمت ششم سرگذشت مارال

هق‌هق‌کنان گفتم: _شنیدم که به شما گفت اگه راضی نشم منو میدزده! بدنش یه‌هو سفت شد. دستش محکم‌تر دور شونه‌م...

داستان سریالی
خواندن →

قسمت پنجم سرگذشت مارال

زن‌عمو سکوت کرد، انگار تردید داشت. احمد چند ثانیه مکث کرد و بعد اضافه کرد: _فکر نمیکنم مزه‌ی دهن خودش...

داستان سریالی
خواندن →

آخرین مطالب سایت

قسمت دهم سرگذشت مارال
داستان سریالی

قسمت دهم سرگذشت مارال

زن‌عمو  سمتش برگشت: _یعنی چی «بعداً»؟تو داری این بچه رو می‌دی دست گرگ! عمو داد زد: _کافیه طیبه!تو زیادی احساسی شدی.   احمد با رضایت

معرفی کتاب داستان دخترک کبریت فروش
مقالات

معرفی کتاب داستان دخترک کبریت فروش

معرفی کتاب داستان دخترک کبریت فروش، اثر مشهور هانس کریستین آندرسن، یکی از تاثیرگذارترین داستان‌های کوتاه در ادبیات کودک و نوجوان است. این داستان با

قسمت نهم سرگذشت مارال
داستان سریالی

قسمت نهم سرگذشت مارال

قسمت هشتم سرگذشت مارال عمو چند ثانیه همون‌طور ایستاد. دست‌هاش پشت کمرش قفل شده بود. نگاهش  از روی زن‌عمو رد شد و روی احمد موند.

محصولات

مشاهده همه
دکمه بازگشت به بالا