قسمت دوم رمان سجده عشق
پرستار را به آنجا خواندند.
برای او سرم و آرامبخش زد و رفت.
خانه در سکوت غریبی بود .
نتوانست همراه آن ها به قبرستان برود و فتانه کنارش ماند.
دستش درون دستان آسِنا بود و به چهره ی معصوم و رنگ پریده اش مینگریست.
یاد روزی افتاد که او را برای سبحان پیشنهاد داده بود.
سبحان پسری سر به زیر و مهربان بود و برادر شوهر فتانه بود.
خانواده ی سبحان قصد کرده بودند که برای او همسری برازنده انتخاب کنند.
فتانه در طبقه ی بالای پدرشوهرش زندگی میکرد و روزی از سبحان خواست تا به خانه ی آن ها برود.
در هوای گرم تابستان شربت آلبالو را مقابل سبحان گذاشت و گفت:
_شنیدم میخوان دومادت کنن
سبحان خندید،خنده های سبحان معروف بود و وقتی آن را در ذهنش تداعی کرد بغضش ترکید.
سبحان مخالف ازدواج بود اما فتانه گفت:
_من دوست دارم جاری مو خودم انتخاب کنم،آخه حیف تویه که دختر های افاده ای فامیلتونو عقد کنی
سبحان شربتش را یک نفس سرکشید و گفت:
_نترس زن داداش،هروقت قصد کردم دوماد بشم تا تایید شما رو نگیرم قبول نمیکنم!
فتانه ابروانش را تکان داد و گفت:
_انتخاب کردم،تاییدم کردم..از بچگی با هم بزرگ شدیم،یه دختر با ادب و با حیا،مثل خودت نماز اول وقتش قضا نمیشه،اخلاقش عینهو خودته انگار خدا اونو ساخته برای تو!
سبحان کمی به فکر فرو رفت و سپس گفت:
_آسِنا خانومو میگی زن داداش؟
فتانه دهانش باز ماند و گفت:
_میشناسیش؟؟
خندید و گفت:
_بله زن داداش مامانم بهم پیشنهاد داده اما من نمیخوام دوماد بشم!
چشمان فتانه نمناک بود و دیگر توان مرور خاطرات گذشته را نداشت.
تا ساعاتی برای آرامش روح سبحان قرآن خواند تا اینکه صدای میهمان ها که از راه دور آمده بودند به گوش میخورد.
فتانه آسِنا را به خانه ی خودشان برده بود تا آرام بگیرد و شلوغی آزارش ندهد.
یک دفعه در باز شد و عدنان با لباس های خاکی وارد شد و صدایش را بلند کرد:
_فتان…کدوم گوری!
فتانه سراسیمه بلند شد و گفت:
_چته عدنان ساکت باش…آسِنا خوابه
نگاهش را به صورت زنش انداخت و گفت:
_تو چرا انقدر زاری میکنی؟شوهرتو که نمرده
فتانه بغضش ترکید و گفت:
_عدنان…چی داری میگی؟سبحان برادر تو تنها نبود مثل برادر خودم بود
دستش را به سینه اش کوبید و ادامه داد:
_خودم لباس دومادی تنش کردم و حالا برو ببین داره چی به سر زنش میاد!
عدنان روی مبل لم داد و سیگارش را روشن کرد.
فتانه با ناراحتی گفت:
_زشته بخدا عدنان خاموش کن اون وامونده رو!
هیچ نگفت،حتی نگاهش هم نکرد و به دود کردن سیگارش ادامه داد.
او برخلاف سبحان اخلاق خوبی نداشت.
پدر و مادرش هم از دست او حرص می خوردند و حالا با رفتن سبحان باید به خودش می آمد.
خانه ی سبحان در همان ساختمان بود.
عدنان کلید سبحان را که عکس چشمهای آسِنا روی جاکلیدی اش بود را روی میز دید.
آن را برداشت و از خانه خارج شد.