قسمت چهارم رمان سجده عشق
آسِنا آرام و آهسته از کنار عدنان عبور کرد و روی تخت دراز کشید.
دلش برای عشقش پر میکشید.
حوصلهی هیچ جمعی را نداشت.
چهل روز بود بوی تن عشقش را استشمام نکرده بود و اشک چشمانش خشک نشده بود.
لبخند با لبانش غریبی میکرد جز وقتی که یاد سبحان در ذهنش نقش میبست.
شب خواستگاری با کت و شلوار مشکی و موهای آب و شانه زده عجیب به دل آسِنا نشست.
فتانه کنار گوشش میگفت:
_انگار نه انگار اینو عدنان برادرن ۱۸۰درجه باهم فرق دارن
همان شب جواب بله را گرفتند و آخر ماه صیغه ی عقد را جاری کردند.
بعد از ۶ماه با جهیزیه ای که عموی آسِنا درست کرده بود زندگی شان را شروع کردند،اما سرنوشت اینگونه برایشان رقم خورد.
آسِنا در همان فکر و خیال خوابش برد و میان سر و صدا،گیج و منگ از هوش رفت.
وقتی چشمانش را باز کرد،سراسیمه بلند شد تا از اتاق بیرون برود.
سرش گیج رفت و لحظه ای ایستاد اما ناگهان صدای پچ پچ پدر سبحان با پسرش عدنان را شنید.
با شنیدن حرف هایشان نفسش برید.
عدنان از پیشنهاد پدرش جا خورده بود.
به محاسن بلندش که چهل روز بود به آن ها دست نزده بود، دستی کشید و گفت:
_چی میگید آقاجون،هنوز امشب چهلم پسرت تموم شده میخوای تازه عروسشو عروس کنی؟
حاج آقا غم در دلش سنگینی میکرد و گفت:
_سبحان نگران دلسا بود…دلسا تنهاست کسی رو نداره…خوبیت نداره از حالا که اول جوونیشه اسم زن بیوه روش باشه
عدنان نمیتوانست سکوت کند و چشم بگوید:
_آقاجون من تو یکیش موندم چطور دوتا داشته باشم…ولم کنید آقاجون
عدنان به سمت در قدم برداشت که حاج آقا گفت:
_تا تموم شدن عده هنوز خیلی مونده،فکراتو بکن
عدنان سرش درد بدی گرفت.
همانجا ایستاد و خشکش زد.
او خوب می دانست سبحان نگران آسِنا بود اما نه اینکه بخواهد به هر نحوی برای او سایه ی سر انتخاب کرد.
جلوی پدرش ایستاد و گفت:
_سبحان نگران زنش بود شما که دارین بدتر میکنید،منه یه لا قبا چی دارم که بتونم زن برادرمو خوشبخت کنم…وجدان خودتون اجازه میده دختر خودتون رو ببرید سر هوو؟؟
حاج عمران مرغش یک پا داشت و گفت:
_۵ساله فتانه زنته،یه بچه برات نیاورد…فکر کردی خبر ندارم میره دوا درمون؟
چشمان عدنان خیره به صورت پدرش ماند و گفت:
_حاج آقا چی میگی؟من روم نمیشه تو صورت زن داداش نگاه کنم شما میگی بچه بیار؟من توی این چند سال نتونستم اسمشو صدا بزنم چرا داری زور میگی حاجی؟