مجموعه داستانهای ریوان
رمان عاشقانه
رمانهای عاشقانه همیشه از محبوبترین آثار ادبی بودهاند. در این بخش مجموعهای از زیباترین رمانهای عاشقانه فارسی گردآوری شده است؛ داستانهایی سرشار از عشق، احساس، فراز و نشیبهای عاطفی و شخصیتهایی که تا مدتها در ذهن شما باقی میمانند.
قسمت هفتاد و سه رمان سجده عشق
حاج عمران هنوز در شوکِ این طغیانِ ناگهانی بود که عدنان، بیآنکه منتظر جوابی بماند، چرخید و از حجره بیرون زد.
هوای خفهی داخل را با ی...
قسمت هفتاد و چهار رمان سجده عشق
هنوز میخواست با سبحان صحبت کند که
صدای تقتق آرامی که به در خورد و رشتهی افکار پریشانش را پاره کرد.
دلش هری ریخت. سریع لباس سبحا...
قسمت هفتاد و پنج رمان سجده عشق
آسنا نفسش را در سینه حبس کرد. شوکِ این خبر، داغِ خودش را برای لحظهای پس زد:
_یا ابوالفضل... حاج آقا میدونن؟
حاجخانوم با شنیدن ...
قسمت هفتاد و دو رمان سجده عشق
صدای سیلی، مثل شلاق توی فضای خفهی حجره پیچید. شدت ضربه آنقدر زیاد بود که صورت عدنان به یک سمت چرخید و طعم گس خون، فورا زیر زبانش دوید...
قسمت هفتاد و یک رمان سجده عشق
آن جوان شاگرد حجره ی آن طرفتر بود.
با سبحان رفاقت داشت اما عدنان برایش دیگر هیچ چیزی مهم نبود.
با چشمهایی پر از آتش به او نگاه ک...
قسمت هفتاد رمان سجده عشق
مرد روی زمین افتاد و صدای همهمهی بازاریها و رهگذرها بالا گرفت. چند نفر از حجرهدارهای اطراف، از جمله مجید،بیرون دویدند تا عدنان را بگ...
قسمت شصت و نه رمان سجده عشق
عدنان نگاهش را از آسنا گرفت و به نقطهای از زمین خیره شد. چند لحظه طول کشید تا بالاخره با صدایی گرفته گفت:
_تو دل من چیزی نیست که بخ...
قسمت شصت و هشت رمان سجده عشق
آسنا نفس سنگینی کشید و نگاهش را به گرهِ چوبِ روی میز دوخت. از همان روزهای اول هم عدنان آنقدرها دل به این زندگی نداده بود.
عدنان خود...
قسمت شصت و هفت رمان سجده عشق
عدنان لحظه ای جا خورد و سپس چشمانش را به لبهای آسنا دوخت و سپس پرسید:
_ چی میگفت؟ باز نشست زیر گوش شما و گله و شکایت کرد؟
آسنا چ...
قسمت شصت و شش رمان سجده عشق
عدنان نفسش را با حرص بیرون داد.
رو به مجید کرد و گفت:
_حواست به حجره باشه،برمیگردم
بعد بیآنکه منتظر جواب بماند، از کنار آسنا...