مجموعه داستانهای ریوان
داستان عاشقانه
در این بخش میتوانید داستانهای عاشقانه کوتاه و بلند را مطالعه کنید؛ آثاری که با روایتهای احساسی و شخصیتهای ماندگار، تجربهای دلنشین از ادبیات عاشقانه را برای شما رقم میزنند.
قسمت شصت و شش سرگذشت مارال
ساکت نگاهش کردم و اون ادامه داد:
_میخوام رستا از نظر قانونی و زندگی، تحت حمایت ما باشه. یعنی خونه و خرج و نگهداریش با ما، ولی تو هم...
قسمت شصت و پنج سرگذشت مارال
اومد کنارم نشست و چند لحظه به رستا نگاه کرد و بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:
_مارال جان، میتونم یه چیزی بهت بگم؟
_بگید.
دستهاش ...
قسمت شصت و چهار سرگذشت مارال
ریحانهخانوم کنارم نشست و گفت:
_مادرجون، کمک کردن به یه دختر تنها که تازه زایمان کرده دلیل نمیشه آدم قصد دیگهای داشته باشه.
مادر...
قسمت شصت و سه سرگذشت مارال
آه حسرت باری توی سینهام پیچید و گفتم:
_ همه اینجا خیلی هوام رو دارن...درسته کسی رو ندارم اما خدا این خانواده رو سر راهم گذاشت که در...
قسمت شصت و دو سرگذشت مارال
با کمترین صدایی، مثل پر کاهی که روی آب بلغزه، از خواب پریدم.
چشمهام به سختی باز شد.
اول، توی اون نیمهتاریکیِ خواب و بیداری، خیا...
قسمت شصت و یک سرگذشت مارال
مادرجان دستش رو زیر چونهاش گذاشت و گفت:
_خب مادر... چه اسمی توی دلت هست؟
چشمهام رو به صورت دخترم دوختم.
اسمهای زیادی از ذهن...
قسمت شصت سرگذشت مارال
با شنیدن حرف ریحانه خانوم،انگار یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت.
دستهام میلرزید و با چشمهایی که چیزی نمونده بود خیس بشه، نگاهش کردم و ...
قسمت پنجاه و نه سرگذشت مارال
آهسته بلند شدم.
ریحانهخانوم دستم رو گرفت و تا جلوی اتاق همراهیم کرد و گفت:
_حوله و لباس تمیز برات گذاشتم.
چشمهام رو باز و بست...
قسمت پنجاه و هشت سرگذشت مارال
پسر مادرجان چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش پایین افتاد و بعد خیلی آروم گفت:
_حکم پروندهاش اجرا شده.
نفهمیدم چرا قلبم یکدفعه سنگین...
قسمت پنجاه و هفت سرگذشت مارال
همه با هم وارد خونه شدیم.
همون خونهی قدیمی که حالا بوی اسپند و گلاب توش پیچیده بود.
مادرجان جلوتر راه میرفت و مدام برمیگشت نگاهم م...