قسمت شصت و سه رمان سجده عشق
فتانه لب پایینش را به دندان گرفت.
با لحنی که بیشتر بوی التماس میداد تا بحث، گفت:
_ولی میگن بعضی مردا وقتی پدر میشن فرق میکنن...
...
قسمت شصت و دو رمان سجده عشق
با شنیدن جملهی آسنا، اشک در چشمهای فتانه جمع شد، اما این بار آن برقِ نگاهش فقط از درماندگی نبود،از زخمی بود که از دوست داشتن میآمد.
...
قسمت شصت و یک رمان سجده عشق
آسنا چند لحظه با تعجب به چهرهی فتانه خیره ماند.
رنگ روشن موهایش، پوست سفید و صورت ظریفش را زیباتر از همیشه کرده بود، اما این زیبایی...
قسمت شصت رمان سجده عشق
جلو رفت و قاب عکس سبحان را از روی میزی که جلویش شمع گذاشته بود برداشت.
روی زمینِ سرد و خاکگرفتهی خانه نشسته بود. قاب عکس چوبی را م...
قسمت پنجاه و نه رمان سجده عشق
حاج کمیل گلویش را صاف کرد.
سعی کرد عصبانیتش از دست عدنان را پنهان کند و دوباره همان لحن پدرانه و مقتدرش را پیدا کند. نگاهش را به آسن...
قسمت پنجاه و هشت رمان سجده عشق
آسِنا تصمیمش را گرفته بود.
صبح زود وقتی عمو کاظم راهی دیارشان شده بود آسنا عزیز را به دایی اش سپرد و خودش همراه عمو کاظم به خانه ی ح...
قسمت پنجاه و هفت رمان سجده عشق
چند بار دستش را روی صورتش کشید و سرش را پایین انداخت.
انگار همه چیز گره خورده بود.
اسم سبحان که توی ذهنش آمد، اخمش بیشتر شد.
ب...
قسمت پنجاه و شش رمان سجده عشق
نفس عمیقی کشید و از روی تخت بلند شد.
قدم هایش آرام بود.
فتانه با دیدن اینکه عدنان که سمتش قدم برداشته بود،بی اختیار خشک شد.
دل...
معرفی 15 رمان مناسب نوجوانان
کتابخوانی برای نسل جوان، پنجرهای رو به جهانهای ناشناخته است که مرزهای تجربههای زیسته آنان را فراتر میبرد. آنان با همزادپنداری با ق...
قسمت پنجاه و پنج رمان سجده عشق
تا فتانه تکان خورد عدنان نگاهش را گرفت و با اخم های همیشگی از مقابلش رد شد.
صدای فتانه را از پشت سرش شنید:
_کی اومدی عدنان؟
ج...