قسمت اول رمان سجده عشق
خلاصه رمان:
آسِنا و فتانه دو دوست قدیمی عروس خانوادهی اسم و رسم داری میشوند.
عدنان شوهر فتانه مردی عیاشی است که جاهل است اما سبحان نقطه ی مقابل عدنان پسری مهربان و دلسوز است اما دنیای بی رحم بعد از ۹ماه زندگی با آسِنا دختری که دوستش داشت ،جانش را میگیرد.
حرف و حدیث ها پشت عروس حاج عمران سپیدار،غیرت حاج آقا را بر می انگیزد و از عدنان میخواهد زن برادرش را عقد کند.
شروع رمان
صدای گریه ی جمعیت ،از توی حیاط بلند شد.
مانند صدای انفجاری که از دور دست به گوش میرسید و چیزی نمانده بود وجودشان را خراب کند.
عکس سبحان از درون دستان آسِنا بود.
قلبش از زیر آوار وجودش تکان خورد و عکس از دستانش روی زمین افتاد.
صدای مردم برایش آزار دهنده بود.
انگار بمب اتم را درون قلبش منفجر کردند:
_جنازه رو آوردن!
اشکهایش روانه شد.
جنازه؟
برایش واژه ی غریبی نبود.
پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود و حالا باید پس از ۹ماه زندگی با عشقی که برایش سنگ تمام گذاشته بود خداحافظی میکرد.
صورتش زخم بود و حریف دستانش نمیشدند .
خون از گونه هایش میچکید.
باید جوانی رعنا با چشمانی مشکی و ته ریش جذابش را باید به خاک میسپرد.
از جایش بلند شد.
فتانه رفیق قدیمی اش شانه اش را گرفت.
مثل ابر بهار میگریست و سمت جنازه حرکت کرد.
مردی بلند گفت:
_سکوت رو رعایت کنید میخوام پارچه رو بردارم خوبیت نداره جیغ بزنید.
آسِنا آرام به پارچه ی سفید نگاه میکرد.
پارچه را از صورت عشقش برداشتند.
همه سکوت کردند.
اشک هایش بی وقفه می ریخت و هیچ نمیگفت.
عدنان برادر بزرگ سبحان با چشمانی سرخ و اخم های در هم فرورفته جلو آمد.
نگاهی به نو عروس برادرش انداخت و با تشر به همسرش گفت:
_فتانه ببرش اون طرف بسه دیگه.
برای آخرین بار همه سبحان را دیدند و تمام شد.
پرونده اش در این دنیای فانی برای همیشه بسته شد.
مادرش صورتش را چنگ میزد.
دو خانوم دستانش را گرفته بودند.
خواهرش از حال رفته بود.
پدرش فریاد میکشید و انگار کمر کوهی خم شده بود
اما آسِنا نمیتوانست نبودنش را باور کند.
آرام زیر لب میگفت:
_دروغه..سبحان نمرده،اون داره برای من نقش بازی میکنه
نگاهش را به فتانه دوخت و گفت:
_مگه نه فتانه؟سبحان نمرده!سبحان الان میاد،من باید برم براش خورش فسنجون درست کنم..
نگاهش را به مادربزرگش داد .
لب شیرین کرد و گفت:
_رب اناری که برام فرستادید طعم فسنجون رو عالی میکنه عزیز جون…سبحان گفت ازتون تشکر کنم،گفت یه شب فسنجون درست کنم بیایم خونه ی شما….
یک آن به خودش آمد.
لباس های سیاه را دید.
دوباره صورتش را چنگ میزد.
هیچکس نمیتوانست آرامش کند.
همه آماده بودند تا سبحان را به سمت قبرستان هدایت کنند.
اینکه جنازه را به خانه آورده بودند خواست مادرش بود،میخواست وداع آخرش را در خانه با او بکند.
یکدفعه خانه دور سر آسِنا چرخید،حالش بد شد و از حال رفت…