قسمت شصت و سه سرگذشت مارال
آه حسرت باری توی سینهام پیچید و گفتم:
_ همه اینجا خیلی هوام رو دارن...درسته کسی رو ندارم اما خدا این خانواده رو سر راهم گذاشت که در...
قسمت شصت و دو سرگذشت مارال
با کمترین صدایی، مثل پر کاهی که روی آب بلغزه، از خواب پریدم.
چشمهام به سختی باز شد.
اول، توی اون نیمهتاریکیِ خواب و بیداری، خیا...
قسمت شصت و یک سرگذشت مارال
مادرجان دستش رو زیر چونهاش گذاشت و گفت:
_خب مادر... چه اسمی توی دلت هست؟
چشمهام رو به صورت دخترم دوختم.
اسمهای زیادی از ذهن...
قسمت شصت سرگذشت مارال
با شنیدن حرف ریحانه خانوم،انگار یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت.
دستهام میلرزید و با چشمهایی که چیزی نمونده بود خیس بشه، نگاهش کردم و ...
قسمت پنجاه و نه سرگذشت مارال
آهسته بلند شدم.
ریحانهخانوم دستم رو گرفت و تا جلوی اتاق همراهیم کرد و گفت:
_حوله و لباس تمیز برات گذاشتم.
چشمهام رو باز و بست...
قسمت پنجاه و هشت سرگذشت مارال
پسر مادرجان چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش پایین افتاد و بعد خیلی آروم گفت:
_حکم پروندهاش اجرا شده.
نفهمیدم چرا قلبم یکدفعه سنگین...
قسمت هفتاد و سه رمان سجده عشق
حاج عمران هنوز در شوکِ این طغیانِ ناگهانی بود که عدنان، بیآنکه منتظر جوابی بماند، چرخید و از حجره بیرون زد.
هوای خفهی داخل را با ی...
قسمت هفتاد و چهار رمان سجده عشق
هنوز میخواست با سبحان صحبت کند که
صدای تقتق آرامی که به در خورد و رشتهی افکار پریشانش را پاره کرد.
دلش هری ریخت. سریع لباس سبحا...
قسمت هفتاد و پنج رمان سجده عشق
آسنا نفسش را در سینه حبس کرد. شوکِ این خبر، داغِ خودش را برای لحظهای پس زد:
_یا ابوالفضل... حاج آقا میدونن؟
حاجخانوم با شنیدن ...
بهترین قصه های کودکانه برای مهد کودک
قصهگویی در سالهای پیش از دبستان، تنها راهی برای سرگرم کردن کودکان نیست؛ بلکه میتواند دریچهای برای شناخت احساسات، پرورش ذهن و یادگیر...