قسمت پنجم رمان سجده عشق
روی مبل نشست و مأیوسانه گفت:
_آقاجون گفتی فتانه رو عقد کن سربه راه شی…نه عشقی بود نه علاقه ای،آوردمش خونه و جفتمون عینهو آینه ی دق جلوی همیم،همون یکی برام بسه!انقدر منو مثل یه اسباب بازی نگیر دستت و هرکاری دلت میخواد باهام نکن.
_حرف اضافه نزن بچه…زن برادرته،ناموسته فردا هزارجور حرف و حدیث پشتش درمیاد،باید مردم بفهمن سایه ی سر داره!
عدنان کلافه بود.
نیش خندی زد و گفت:
_حاجی نگو به من بچه من بچه نیستم من مردی شدم برای خودم،زن داداش با خودش چی فکر میکنه آخه
حتی در میان تصوراتش هم آسِنا را نمیتوانست همسر خود ببیند.
بلند شد و روبه روی پدرش ایستاد.
گفت:
_خوشم نمیاد دم به دقه برام ببرید و بدوزید..نمیخوام پدر من ولم کنید
اما پدرش دست روی نقطه ضعفش گذاشت.
عدنان داغ بر دلش تازگی کرد:
_به خاطر شادی روح سبحان…اون از اون دنیا ناآرومه باید هوای زنشو داشته باشیم..
سبحان خط قرمزش بود و آرام گفت:
_به خاطر روح سبحان عروسشو میخوای هوو دوستش کنید؟
_هواشو داریم بیشتر از وقتی که خودش بود…
نمیذاریم آب تو دلش تکون بخوره از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اگه خواست براش جور میکنیم
آسِنا دست و پایش را گم کرده بود.
در آن خانه برایش میبریدند و می دوختند.
همانجا پشت در سر خورد و روی زمین افتاد.
چشمهایش بارانی بود.
یاد سبحان افتاد:
_عدنان بله قربان گوی آقامه درست و حسابی باهاش برخورد نمیکنن که،نگاهش نکن اخلاق نداره ،یه سوسک جلوش بکش ببین چجوری حالش خراب میشه!
آسِنا باور نمیکرد.
از خلوتش با فتانه زیاد شنیده بود.
از موهایی که دور دستان عدنان کم ،تاب نخورده بود.
کبودی زیر چشم فتانه را خود او با یخ کمرنگ میکرد.
حالا داشتند برای این موجود بی رحم او را لقمه میگرفتند.
حرفهایشان تمام شد.
آسِنا از جا برخاست.
چادرش را مرتب کرد و به بیرون رفت.
اهل خانه طبقه ی بالا در خانه ی فتانه بودند.
به آرامی پله ها را بالا رفت اما هنوز دو پله باقی مانده بود که عدنان مقابل پایش ایستاد..