بلاگ
قسمت یازدهم سرگذشت مارال
عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود .
عمو از خواب بیدار شد و با صدای خوابآلود اخم کرد و گفت:
_باز چی شده نصفهشب؟
زنعمو خواست حرف بزنه، سرفه امانش نداد.
عمو با بیحوصلگی گفت:
_کم جوش بزن زن!نشستی زانوی غم برای چی بغل گرفتی؟گفتم ولش کن، گوش نکردی.
دلم شکست. نه برای خودم، برای زنی که داشت جلوی چشمهام خرد میشد.
چند روز بعد، حال زنعمو بدتر شد. دکتر گفت فشار عصبیه، باید آروم باشه، حرص نخوره.
اما نمیتونست.
هر لحظه که احمد میومد منو قایم میکرد اما بعدش حالش بدتر میشد.
یه شب،مریم نبود و من روی مبل نشسته بودم که صداشون از اتاق میاومد.
عمو گفت:
_طیبه، به خدا دیگه نمیکشم.پول ندارم نونخورِ اضافه جمع کنم….این دخترفردا جهاز میخواد، پسفردا عروسی،من از کجا بیارم؟
زنعمو با صدای خسته گفت:
_اون بچهست تا بزرگ بشه خدا بزرگه!تو به برادرت مدیون میشی کاظم،احمد رو که میشناسی،دو دستی داری بدبختش میکنی
عمو با تندی جواب داد:
_چرا بدبخت کنم؟فکر کردی اگه باباش زنده بود و احمد میرفت خواستگاری جواب رد میداد؟نه!اونم نون خور اضافی نمیخواست.
_آخه من که عاقلم فردا این احمد نمیتونه از این دختر مراقبت کنه برمیگرده همینجا ممکنه با یه بچه،بعد میشه دوتا نون خور
_احمد اینطوریم که فکر میکنی نیست مارال رو دوست داره
_دوست داشتن اون چیه آخه از روی هوسه،این دختر خوشگله خوش بر و رویه نیازش تامین بشه ولش،میکنه…
دستهام یخ کرد.
دلم نمیخواست ادامه ی حرف هاشونو بشنوم.
روی همون مبل خشکم زده بود و گریه میکردم.
در باز شد. زنعمو اومد بیرون. چشمش که به من افتاد، ایستاد.
هیچی نگفت. فقط نگاهم کرد. نگاهی که توش عذرخواهی بود، شکست بود، ناتوانی بود.
آروم گفت:
_مارال…
رفتم جلو. دستم رو گرفت. سرد بود.
گفت:
_من دیگه زورم بهشون نمیرسه مادر…
حالم خوب نیست…اگه اتفاقی برام بیفته، تو میمونی و این خونه…
لبهام لرزید:
_زن عمو غصه ی منو نخورین!
بیشتر بخوانید: قسمت دهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت نهم سرگذشت مارال