قسمت پنجاه و دو سرگذشت مارال
پیشنمایش این قسمت
درباره این قسمت از داستان
چشمهاش پر اشک شد اما لبخند زد و گفت: _همه میترسن مادر… ولی خدا هواتو داره. چند دقیقه بعد ماشین جلوی اورژانس بیمارستان توقف کرد. رضا قبل از اینکه ماشین کامل بایسته از ماشین پیاده شد. در رو باز کرد و گفت: _آروم… عجله نکنین. اما دیگه توان راه رفتن نداشتم. پرستارها با ویلچر اومدن و کمکم کردن. همین که روی ویلچر نشستم، دستم ناخودآگاه دنبال مادرجان گشت. دلم نمیخواست تنها بمونم. مادرجان کنارم راه میاومد و چادرش رو دور خودش جمع کرده بود. نگرانی توی چشمهاش موج میزد. داخل بیمارستان همه چیز سریع اتفاق افتاد. کلی از من سوال پرسیدن و وقتی سنم رو گفتم، پرستار لحظهای سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد. اما چیزی نگفت. بعد از معاینه اولیه، دکتر گفت: _دردها منظم شده… باید بستری بشه. قلبم فرو ریخت! ویلچر از بین راهروهای سفید بیمارستان عبور…
ادامه این قسمت برای اعضای ویژه ریوان قابل مطالعه است.
دسترسی ویژه به تمام داستانها و رمانهای ریوان
این بخش از محتوا مخصوص اعضای ویژه ریوان است. با انتخاب یکی از پلنهای زیر، به تمام داستانهای اختصاصی، رمانهای نایاب و قصههای کودکانه دسترسی نامحدود پیدا کنید.
طرح ماهانه
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 3% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- 🔄 قابلیت تمدید خودکار
طرح سه ماهه
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 7% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- ⭐ دسترسی زودهنگام به داستانهای جدید
طرح شش ماهه
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 10% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- ⭐ دسترسی زودهنگام به داستانهای جدید
طرح یکساله
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 18% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- ⭐ دسترسی زودهنگام به داستانهای جدید
- 💎 پشتیبانی VIP و اولویت پاسخگویی
پرداخت امن از طریق درگاههای معتبر
قابلیت لغو اشتراک در هر زمان
7 روز ضمانت بازگشت وجه