بلاگ
قسمت دوم سرگذشت مارال
از حرفش شوکه شدم.
بی مقدمه این حرف رو به منی زد که اصلا به ازدواج فکر نمیکردم.
نفسم سخت بالا اومد و با حرص گفتم:
_معلوم هست چی داری میگی؟
با لحنی که اصلا درست نبود گفت:
_گفتم زنم شو….ازت خواستگاری کردم
احمد یه لات بی سر و پا بود که دومی نداشت.
با حرص گفتم:
_من بخوام شوهرم کنم زن توی یه لاقبا نمیشم
اینو گفتم اما دستهام چنان میلرزید که حسشون نمیکردم.
احمد تسبیح دستش رو دوری داد و گفت:
_توی بچه یتیم بی پدر و مادر داری به من ناز میکنی؟خیال کردی پسر رئیس جمهور میخواد بیاد خواستگاریت؟
قلبم شکست اما در مقابل ترسم هیچی نبود.
میترسیدم هر لحظه یه رفتاری انجام بده.
به دیوار چسبیده بودم و گفتم:
_اگه مردی و شرف داری برو بیرون
_نرم چه غلطی میکنی
صدام درنمیاومد.
فقط قلبم بود که میخواست از سینهم بزنه بیرون.
احمد یه قدم دیگه نزدیک شد.
پشتم به دیوار خورد.
دیگه جایی برای عقب رفتن نبود.
همونجا فهمیدم ترس وقتی به اوج میرسه،آدم یا میشکنه یا یههو سفت میشه.
گفتم:
_زنعمو الان برمیگرده.
کاش حرفم راست بود و میرسید و راه نجاتم میشد
خندید.
خندهای که تنمو لرزوند.
گفت:
_برگرده هم کاری نمیتونه بکنه.
بعد مکث کرد و با لحن آرومتری اضافه کرد:
_خودت عقلت رو به کار بنداز،به نفعته….خانوم خونه ی من میشی و منتی هم سرت نیست!
اشکام هنوز میریخت.
نه از ضعف،از اینکه هیچکس نبود
که بین من و اون اتاق بایسته.
صدای در حیاط اومد.
کلید چرخید.