بلاگ
قسمت چهاردهم سرگذشت مارال
دستم ناخودآگاه مشت شد. یعنی چی «پاشین»؟
زنعمو سریع گفت:
_کاظم… مارال حالش خوب نیست…
عمو اخم کرد:
_خوب میشه!تو زیادی نازشو کشیدی،دختر نباید اینقدر نازکنارنجی باشه.
بیشتر بخوانید: قسمت سیزدهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت دوازدهم سرگذشت مارال
احمد بلند خندید و گفت:
_حق داره، عروسخانومه، خجالت میکشه.
خجالت؟
نه خجالتی در من نبود.
میترسیدم!
وحشت داشتم!
صدای قدمها نزدیک شد.
در اتاق باز شد.
عمو توی چارچوب ایستاد. نگاهم نکرد. گفت:
_مارال، بیا.با احمد برین بیرون یه چرخی بزنین.
گلوی خشکم میسوخت. پاهام یخ کرده بود. بلند شدم. نه چون میخواستم، چون بلد نبودم «نه» بگم.
لباس بیرونی پوشیدم و بیرون رفتم.
احمد نگاهم کرد.اما من سرم پایین بود و کوتاه سلامش کردم.
لبخندش پهنتر شد.
آهسته گفت:
_دیدی؟گفتم درست میشه.
اون لحظه فهمیدم، این بیرون رفتن، گردش نیست.
اولین باره که قراره تنها، با کسی برم که ازش میترسم.
و هیچکس جلومو نگرفت.
حتی زنعمو!
درِ ماشین رو باز کردم که جلو اومد و گفت:
_شما چرا عروسک !خودم برات باز میکنم.
نگاهی با اخم به صورتش انداختم و توی ماشین نشستم و اون در رو بست.
وقتی کنارم نشست بوی عطر تندش حالم رو بد کرد.
بالاخره راه افتاد.
چند متر اول، هیچکدوم حرف نزدیم.
ضبط روشن بود، ولی صداش انگار از یه دنیای دیگه میاومد.
بعد بیمقدمه گفت:
_سرت رو بالا بگیر مارال
بالا نگرفتم!
به دستهام خیره شدم.
پوزخند زد:
_همیشه همینقدر حرفگوشکنی؟
فقط نفس کشیدم.
گفت:
_انقدر ناز نکن دیگه،قول میدم خوشبختت کنم!
قول یه آدم بی سروپا مگه قول بود؟؟
سرم رو به شیشه تکیه دادم. لبهام خشک بود.
ادامه داد:
_یه خونه همین جا میگیرم چهارتا چیز میزم میخریم….یه عروسی کوچولو هم میگیریم خوبه؟