داستان سریالی, داستان

قسمت پانزدهم سرگذشت مارال

قسمت پانزدهم سرگذشت مارال

یه نگاه کوتاه به من انداخت و من حرف نمیزدم که سرم داد زد:

_خو یه چیزی بگو عه….

بغض توی گلوم پیچید.

بیشتر بخوانید: قسمت چهاردهم سرگذشت مارال

انگشت‌هام توی هم گره خورد. گفتم:

_من مجبور شدم زنت بشم!

خنده ی تحقیر آمیزی کرد و گفت:

_همه‌مون مجبور می‌شیم…..فرقش اینه که بعضیا زود می‌فهمن مقاومت بی‌فایده‌ست.

طعنه زد.

بهم گفت که میدونسته خودش پیروز میشه

ماشین رو کنار یه خیابون خلوت نگه داشت،اماپیاده نشد.

سمتم برگشت.

اولین بار بود مستقیم نگاهم می‌کرد.

_از چی می‌ترسی مارال؟

دلم ریخت. جواب ندادم.

گفت:

: _من که گفتم دوستت دارم.

کلمه‌ی «دوست داشتن»

از دهنش که می‌اومد بیرون، شکل تهدید داشت.

آروم اضافه کرد:

_تو اگه مال من باشی،دیگه لازم نیست بترسی….دیگه منت عموت سرت نیست!

نگاهش سنگین بود. نزدیک‌تر شد. نه اون‌قدر که دستش بهم بخوره، اون‌قدر که راهِ فرار نداشته باشم.

خودم رو جمع کردم و اون ادامه داد:

_ولی اگه بخوای سخت بگیری…زندگی می‌تونه خیلی سخت‌تر بشه.

دستگیره‌ی در رو گرفتم و گفتم:

_میشه برگردیم؟؟نفسم برید.

چند ثانیه نگاهم کرد. بعد آه کشید و گفت:

_باشه…

راه افتاد.

جلوی یک رستوران نگه داشت و گفت:

_بریم یه چیزی بخوریم؟

من اشتهایی برام نمونده بود اما هیچی نگفتم و پیاده شدم….

پا‌هام سست بود، ولی خودم رو نگه داشتم. رستوران شلوغ نبود. چند تا میز، نور زرد، بوی روغن و غذا!

احمد جلوتر رفت. بی‌این‌که نگاهم کنه گفت: _بیا این‌جا.

من روبه‌روش نشستم. دست‌هام رو گذاشتم روی پام که نلرزه.

منو رو باز کرد. بی‌معطلی گفت:

_دوتا چلوکباب.

سرمو بلند کردم. خواستم بگم نمی‌خوام. اما قبل از این‌که دهنم باز بشه، ادامه داد: _مارال غذا نخوری لاغر می‌شی…زن باید چاق باشه که بتونه ۴ ۵تا بچه ی تپل دنیا بیاره

جمله‌ش مثل سیلی بود و با اضطراب گفتم:

_بچه؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *