بلاگ
قسمت اول سرگذشت مارال
من مارال هستم.
دختر چشم و گوش بسته ای که وقتی بابام مرد تنها کسی که تونست سرپرستی من رو به عهده بگیره عموم بود.
عمویی که نه بهتر از بابام بود نه بدتر ولی بود.
سایه ی سرم بود.
۶ساله بودم که خبر آوردن مامانم برای همیشه من رو ول کرده و رفته.
تو عالم بچگی خیال کردم مرده اما بزرگتر که شدم زن بابام مدام به سرم میزد و میگفت مثل مامانت بدکاره نشی.
زن بابام انقدر اذیتم میکرد که بعضی شبها از شدت گرسنگی نون های کپک زده ی توی جانونی رو میخوردم و دم نمیزدم.
بابام که مرد خیال کردم زندگی با خانواده ی عموم اوضاع منو بهتر میکنه اما نکرد.
زن عموم زن بدی نبود.
شام و ناهارم به راه بود و بهم غذاهای مقوی میداد و میگفت دختر باید توی سن بلوغ بهش رسیدگی بشه.
دو ماه اول اوضاع خوب بود.
گوشت زیر پوستم اومده بود و به قول مریم دخترعموم تپل شده بودم.
اما خوشبختی من دوماه بیشتر طول نکشید و سر و کله ی برادر زن عموم که میخواست توی شهر کار کنه پیدا شد.
تازه ۱۴ساله بودم و درس میخوندم.
نمره هامم خیلی خوب بود و شاگرد ممتاز کلاس بودم اما یه روز که مریم و زن عمو خونه نبودن،احمد وارد اتاقم شد.
در رو که پشت سرش بست تکون خوردم که خندید و گفت:
_ترسیدی؟
سرم رو پایین گرفتم و دستهام میلرزید.
بغضم رو قورت دادم و آروم گفتم:
_چرا اومدی اینجا چی میخوای
جلوتر که اومد گریه م گرفت و گفتم:
_جون مادرت برو بیرون
احمد طوری نزدیک شده بود که نفس هاش به صورتم خورد و بعد شروع به قهقهه زدن کرد و گفت:
_از چی میترسی؟
اشک چشمهام رو آروم پاک کردم که گفت:
_دلم میخواد ازدواج کنم دختری جز تو رو هم نمیخوام حاضری زنم بشی؟