بلاگ
قسمت سیزدهم سرگذشت مارال
بلند شدم. لباس مدرسه رو در آوردم و تا کردم و گوشهی تخت گذاشتم.
یه لحظه مکث کردم. انگار داشتم یه تیکه از خودمو کنار میذاشتم .
بیشتر بخوانید: قسمت دوازدهم سرگذشت مارال
روی تخت دراز کشیدم. سقف رو نگاه کردم. همون سقفی که شبها براش نقشهی آینده میکشیدم.
دانشگاه… کار… زندگی…
همهشون مثل دود پخش شدن.
گلومم گرفت.
دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدام درنیاد.
گریه بالاخره اومد.
آروم و خفه،جوری که حتی دیوارها هم نشنون.
خودمو جمع کردم.
زانوهام رو بغل گرفتم. مثل همون شبهایی که بچه بودم و از گرسنگی نون کپکزده میخوردم و صدام درنمیاومد.
با خودم گفتم: «اگه من نرم، زنعمو میمیره. اگه برم، خودم میمیرم.»
فرقش فقط سر و صداش بود.
دستم رو به سینه م فشار دادم .
اونجا که هنوز قلبم میزد. با خودم گفتم: «محکم باش مارال… دیگه گریه تموم شد.»
اما میدونستم، این فقط اولِ شکستن بود.
نزدیکِ ظهر بود که صدای کوبیدنِ در حیاط پیچید.
از جا پریدم. قلبم تند شد. انگار بدنم قبل از مغزم فهمید کیه.
صدای احمد توی حیاط پیچید:
_یاالله!
صدایی که زیادی شاد و زنده بود.
از لای درِ اتاق، صحنه رو میدیدم. احمد وارد شد.
لبخند از روی لبش خشک نمیشد.
با عمو دست داد.
طوری که انگار معاملهای پرسود بسته باشن.
عمو خندید. خندهای که من ماهها بود ازش ندیده بودم:
_بهبه… خوش اومدی شاه داماد!
داماد!!!
کلمه مثل میخ توی سرم رفت.
احمد با خنده گفت:
_قدم من خیر داشته انگار!
صدای خندهشون توی خونه پیچید. بگو و بخند. شوخی. انگار نه انگار من همونجا، پشت یه در نازک، داشتم تیکهتیکه میشدم.
زنعمو از آشپزخونه بیرون اومد. رنگ به رو نداشت.
نگاهش لحظهای به در اتاق من افتاد. بعد سریع سرش رو پایین انداخت.
احمد نشست و پاهاش رو دراز کرد.
با اعتمادبهنفس گفت:
_خب حالا که همه چی روبهراهه، باید بیشتر مارال خانوم رو ببینم
عمو با رضایت سر تکون داد:
_آره احمد جان حق باتویه!
بعد، همونطور بیهوا گفت:
_پاشین برین بیرون یه دوری بزنین.