داستان, داستان سریالی

قسمت دوازدهم سرگذشت مارال

قسمت دوازدهم سرگذشت مارال

چشم‌هاش خیس شد. گفت:

_پس کی غصه تو بخوره؟

بغلم گرفت و با هم با های های بلند گریه کردیم.

بیشتر بخوانید: قسمت یازدهم سرگذشت مارال

اون شب، تا صبح بیدار موندم.

به زن‌عمو فکر کردم که با هر نفس درد می‌کشید. به عمو که منو نون خور اضافی می‌دید.

به احمد!

و به این‌که شاید قبول کردن، کم‌دردترین انتخاب باشه.

صبح، وقتی خورشید اومد، من دیگه همون مارالِ قبل نبودم.

توی پذیرایی رفتم.

همه دور میز صبحانه نشسته بودن .

عمو این چند روز باهام سرسنگین بود و جواب سلامم نمیداد.

کنار مریم نشستم.

زن عمو لیوان چای جلوم گذاشت اما بیشتر شبیه جام زهر بود،چون میدونستم مرد خونه برای یه حبه قند حساب و کتاب میکنه.

فکرامو کرده بودم.

تصمیمم رو هم گرفته بودم.

صدام درنمی‌اومد، ولی گفتم:

_اگه قراره با احمد ازدواج کنم من حرفی ندارم.

مریم کپ کرد و کارد توی دستش موند و با تعجب نگاهم کرد

زن‌عمو زد زیر گریه.

اما عمو نفس راحتی کشید!

بعد از حرفم،هیچ‌کس چیزی نگفت.

سکوت مثل یه تیکه سنگ وسط سفره افتاد.

عمو اولین کسی بود که تکون خورد. قاشقش رو گذاشت توی نعلبکی، انگار تصمیمی که من گرفته بودم، فقط یه بند از حساب‌وکتاب روزانه‌ش رو صاف کرده باشه.

گفت:

_خوبه.مبارکه!

همین. نه بیشتر.

صندلی رو عقب کشیدم. صداش توی گوشم پیچید. بلند شدم. هیچ‌کس نگفت «کجا؟» انگار از همون لحظه، دیگه جزو جمع نبودم.

توی اتاق رفتم.

در رو بستم. قفل نکردم. دیگه چه فرقی می‌کرد؟

جلوی آینه‌ی قدی نشستم.

دختری معصوم توی آینه نگاهم می‌کرد.

چشم‌هاش قرمز، صورتش رنگ‌پریده، لب‌هاش خشک.

لباس مدرسه هنوز تنم بود. همون لباسی که باهاش رویا داشتم،اما نه رویای عروس شدن.

دستم رو روی صورتم کشیدم. پوستم سرد بود. انگار مال من نبود.

زیر لب گفتم:

_تموم شد مارال…

اشکم نیومد. گریه هم زور می‌خواست. من خالی بودم.

بیشتر بخوانید: قسمت سیزدهم سرگذشت مارال

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *