بلاگ
قسمت سوم سرگذشت مارال
احمد عقب رفت.
انگار یادش افتاد کهبعضی کارها باید پنهان بمونه.
قبل از رفتن،
با صدایی که فقط خودم بشنوم گفت:
_فکرهاتو بکن مارال!
در که بسته شد
من دو زانو روی زمین نشستم.
نه گریه کردم،نه داد زدم.
فقط همونجابرای اولین بار
از ته دلم بچهبودن رو
دفن کردم..
دیگه نای درس خوندن هم نداشتم و چند ساعتی بغل همون دیوار نشستم.
هیچکس سراغم نیومد و زن عمو فکر میکرد دارم درس میخونم،اما نمیدونست برادرش چه تونل وحشتی برام راه انداخته بود.
شب که شد صدای تقه ای به در خورد و زن عمو گفت که برم شام بخورم.
قدرت نه گفتن نداشتم.
روسریم رو محکم بستم و از اتاق خارج شدم.
زن عمو سفره رو چیده بود.
مریم قرار نبود برای شام بیاد و توی خونه ی یکی از دوستهاش دورهمی داشتن.
عمو هم معمولا شبها شام نمیخورد.
من بودم و زن عمو و اون احمد نامرد.
سر سفره نشسته بودیم.
بوی خورش پیچیده بود توی خونه،
ولی اشتهای من از همون اول کور بود.
قاشق توی دستم میلرزید.
احمد یه لقمه برداشت،نصفهجویده گذاشت زمین
و بیهوا گفت:
_طیبه آبجی یه خبر خوش دارم برات
زن عمو آهی کشید و گفت:
_ایشالا خیره
با خنده گفت:
_میخوام دوماد بشم.
دست زنعمو وسط هوا موند.
لبخند زد،از اون لبخندهایی که یعنی خوشحال شده یا شاید هم وانمود میکرد و
گفت:
_خب به سلامتی… کی هست عروست؟
احمد سرشو پایین انداخت،لبخند کجی زد
و گفت:
_دارم راضیش میکنم.