بلاگ
قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
📚✨
دسترسی ویژه به تمام داستانها و رمانهای ریوان
این بخش از محتوا مخصوص اعضای ویژه ریوان است. با انتخاب یکی از پلنهای زیر، به تمام داستانهای اختصاصی، رمانهای نایاب و قصههای کودکانه دسترسی نامحدود پیدا کنید.
✅ دسترسی به تمام محتوای سایت
🎁 تخفیف ویژه روی خرید کتابها
📖 داستانهای جدید هر هفته
شروع عالی
📖
طرح ماهانه
49,000
تومان / ماهانه
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 3% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- 🔄 قابلیت تمدید خودکار
⭐ محبوبترین
📚
طرح سه ماهه
132,000
تومان / سه ماهه
معادل 44,000 تومان ماهانه
پسانداز 15,000 تومانی
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 7% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- ⭐ دسترسی زودهنگام به داستانهای جدید
ارزش عالی
🏆
طرح شش ماهه
249,000
تومان / شش ماهه
معادل 41,500 تومان ماهانه
پسانداز 45,000 تومانی
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 10% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- ⭐ دسترسی زودهنگام به داستانهای جدید
👑 پیشنهاد ویژه
👑
طرح یکساله
439,000
تومان / سالانه
معادل 36,580 تومان ماهانه
پسانداز 149,000 تومانی! (3 ماه رایگان)
- ✅ دسترسی کامل به تمام محتوای سایت
- 🎁 18% تخفیف روی تمام محصولات فروشگاه
- 📚 دسترسی به رمانهای اختصاصی
- 👶 قصههای کودکانه روزانه
- ⭐ دسترسی زودهنگام به داستانهای جدید
- 💎 پشتیبانی VIP و اولویت پاسخگویی
🔒
پرداخت امن از طریق درگاههای معتبر
🔄
قابلیت لغو اشتراک در هر زمان
💎
7 روز ضمانت بازگشت وجه
پست های مرتبط
قسمت چهل و هشتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و هفتم سرگذشت مارال
آروم کنار هم توی پیادهرو راه میرفتیم.
پیرزن هر چند قدم یه بار نگاهم میکرد تا مطم...
قسمت چهل و هفتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و ششم سرگذشت مارال
پیرزن کنار سفره نشسته بود و داشت نون تازه رو تکه میکرد. بخار چای توی هوا میپیچید و نور ...
قسمت چهل و ششم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و پنجم سرگذشت مارال
یه لحظه دستم روی شکمم رفت.
بچه شروع به تکون خوردن کرد و گفتم:
_ببخش دخترم…
صدا...
قسمت چهل و پنجم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و چهارم سرگذشت مارال
برای اولین بار اسمش رو اونجا راحت گفتم:
_عموم مجبورم کرد زنش بشم و منم چون سربار عمو...
قسمت چهل و چهارم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و سوم سرگذشت مارال
پیرزن چند دقیقه بعد با یه سینی چای برگشت.
سینی رو جلوم گذاشت و کنارم نشست و پرسید:.
_از ...
قسمت چهل و سوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و دوم سرگذشت مارال
مسیر طولانی به نظر میرسید. شهر انگار خواب بود و من حس میکردم از همه دنیا جا موندم.
ب...
قسمت چهل و دوم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت چهل و یکم سرگذشت مارال
زن چادری سریع گفت:
_نه دختر خوب به ما اعتماد کن.
بازپرس از جاش بلند شد.
قد بلندش...
قسمت چهلم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
آروم پرسید:
_اون زن چکارته؟
وقتی به المیرا رسیدم، مکث کردم.
اون جملهاش توی گوشم پیچید: «...
قسمت سی و نهم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
همه توی اتاق یه لحظه ساکت شدن،معلوم بود از حضور یکدفعه ای بازپرس شوکه شدن.
قبل از اینک...
قسمت سی و هشتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
هنوز درست ننشسته بودم که یه خانوم با چادر جلو اومد.
نگاهش دقیق بود.
سمتم خم شد:
...
قسمت سی و هفتم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
سمت پنجره رفتم.
هیچی دیده نمیشد. شیشه انگار فقط دیوار بود، نه راهی به بیرون.
انگار ...
قسمت سی و ششم سرگذشت مارال
بیشتر بخوانید: قسمت سی و پنجم سرگذشت مارال
اخم هام توی هم رفت و گفتم:
_احمد دهنتو ببند...حالم ازت بهم میخوره با خرید کادو و خوراک...