مجموعه داستانهای ریوان
داستان سریالی
داستانهای سریالی فرصتی عالی برای همراه شدن با شخصیتها در طول زمان هستند. هر قسمت ادامهای از روایت قبلی است و مخاطب را مشتاق خواندن بخش بعدی نگه میدارد.
قسمت هشتم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
زندگی که فکر میکردم بهترین زندگیه.
شوهری که فکر میکردم تکیه گاهمه.
ورود به ۲۷سالگیم نحس ترین اتفاق عمرم بود.
من بیرون اومدم ام...
قسمت هفتم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
هوا توی سینهم سنگین شد. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که میلرزید جواب دادم:
– بله… داشتم سعی میکردم آروم بشم، دوش گرفتم… نمیدونستم ...
قسمت ششم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
چقدر دلم شکسته بود.
توی خیابون گریه میکردم و قدم میزدم.
هرکی من رو میدید برمیگشت نگاهم میکرد یه عده هم دلشون میخواست بهم کمک کنن اما...
قسمت پنجم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
جرات و جسارت نداشتم نتونستم کاری کنم.
من زنده موندم اما فقط نفس میکشیدم شده بودم یک مرده ی متحرک که دلم میخواست هرچی سریع تر تموم بشم....
قسمت چهارم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
نفسم بالا نمیومد. اشک میریختم و لبهام بیصدا میلرزید. اون اما با صدایی شکسته گفت:
– امشب تولدت بود… منِ احمق خواستم غافلگیرت کنم… ا...
قسمت سوم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
مردی ایستاده بود با ظاهری بهغایت وحشتناک. قدی بلند، شونههای خمیده و صورتی پر از سایههای زشت. چشمهاش مثل دو حفرهی تاریک بود که هیچ ...
داستان سرگذشت سارا – پارت دهم
آخرش کار به طلاق کشید. تو خونوادهی ما طلاق ننگ بود. همه میگفتن زن باید بسازه و بسوزه، حتی اگه زندگیش جهنم باشه. مامانم سرشکسته شده بو...
داستان سرگذشت سارا – پارت نهم
عروسی به هم خورد. مامانم جهیزیه رو جمع کرد آورد خونه. هیچکس باهام حرف نمیزد. حمیدم نه زنگ زد، نه سراغمو گرفت. منم تو اتاقم مثل جنازه ...
قسمت دوم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
وقتی در پشت سرش بسته شد، حس کردم خونه بیروح شده. نبودنش همیشه یه خلأ بزرگ توی روزم بود. برای اینکه ذهنم رو مشغول کنم، سریع بلند شدم و ...
قسمت اول سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
وقتی هجده ساله بودم، درست در همون روزهایی که همه میگفتن بهترین سالهای جوونی آدمه، من با مردی ازدواج کردم که نهتنها عاشقش بودم، بلکه ...