مجموعه داستانهای ریوان
داستان سریالی
داستانهای سریالی فرصتی عالی برای همراه شدن با شخصیتها در طول زمان هستند. هر قسمت ادامهای از روایت قبلی است و مخاطب را مشتاق خواندن بخش بعدی نگه میدارد.
قسمت چهارم سرگذشت مارال
همونجا انگار یکی آب یخ ریخت توی پشتم.
قاشق از دستم افتاد توی بشقاب.
صداش توی گوشم زنگ زد.
زنعمو با ذوق گفت:
_انشاءالله خ...
قسمت سوم سرگذشت مارال
احمد عقب رفت.
انگار یادش افتاد کهبعضی کارها باید پنهان بمونه.
قبل از رفتن،
با صدایی که فقط خودم بشنوم گفت:
_فکرهاتو بکن ما...
قسمت دوم سرگذشت مارال
از حرفش شوکه شدم.
بی مقدمه این حرف رو به منی زد که اصلا به ازدواج فکر نمیکردم.
نفسم سخت بالا اومد و با حرص گفتم:
_معلوم هست چی...
قسمت اول سرگذشت مارال
من مارال هستم.
دختر چشم و گوش بسته ای که وقتی بابام مرد تنها کسی که تونست سرپرستی من رو به عهده بگیره عموم بود.
عمویی که نه بهتر ...
قسمت دوم سرگذشت سمانه
دست هام طوری میلرزید و بدنم داشت بی حس میشد.
نتونستم حتی چیزی بگم که خواهر شوهرم گفت:
_بدنیست که باباجان یکم خوش نمکه!
خیلی ...
قسمت اول سرگذشت سمانه
سنی نداشتم که با پسری که فامیل بابام بود ازدواج کردم.
من دختر آرومی بودم به قدری آروم بودم که هرکی هرچی دلش میخواست بهم میگفت.
...
قسمت دوازدهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
بهرام جلو اومد و گفت:
_دردت به سرم چقدر شکسته شدی!
لبهام رو از حرص گاز گرفتم و به سختی نشستم و فقط داد زدم:
_از این اتاق برو و...
قسمت یازدهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
اسمِ ناصر خزایی مثل چیزی که سالها زیر خاک بوده و حالا دوباره بیرون آمده بود، توی ذهنم صدا کرد. قلبم تندتر زد و دستهام یخ کردند. به یا...
قسمت دهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
صبح زود، بعد از شب طولانی و پر از بارون، وارد اداره آگاهی شدم. هنوز مرطوب و سرد بودم، موهام به پیشونیم چسبیده بود.
یک مأمور جوان به ...
قسمت نهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
جلوم نشست و یه دفعه گفت:
_آخه اگه بهرام نبود چرا دوتا زنگ زد؟
از حرفش شوکه شدم و گفتم:
_آره دوتا زنگ زد اما تو اینو از کجا مید...