بلاگ
قسمت اول سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
وقتی هجده ساله بودم، درست در همون روزهایی که همه میگفتن بهترین سالهای جوونی آدمه، من با مردی ازدواج کردم که نهتنها عاشقش بودم، بلکه هر تپش قلبم برای اون میزد. اسمش بهرام بود… همون پسری که سالها توی مهمونیهای فامیلی میدیدمش و بدون اینکه چیزی به زبون بیارم، توی دلم براش جا باز کرده بودم.
بهرام نوهی دایی بابام بود. از بچگی توی عروسیها، تولدها و دورهمیها نگاهم به سمتش کشیده میشد، اما هیچوقت نمیخواستم این حس رو لو بدم. دلم نمیخواست کسی بفهمه که توی قلب کوچیک دخترونهم چه غوغایی به پاست. اما انگار روزگار همدست عشق شده بود تا بالاخره بهرام سهم من بشه.
یادم نمیره شبی رو که مادر بهرام، با چادر گلدارش اومد خونمون خواستگاری. من که از ذوق و کنجکاوی طاقت نداشتم، کنار در اتاق فالگوش ایستاده بودم .
قلبم تند میزد، دستام یخ کرده بود. وقتی شنیدم که مادرش با اطمینان میگفت: «بهرام خودش مهلا رو پیشنهاد داده»، دنیام زیر و رو شد. انگار همهی رویاهایی که توی خلوت شبام باهاش ساخته بودم، یکهو جون گرفت. لبخندی پنهونی روی لبم نشست و اشک خوشحالی گوشهی چشمم رو خیس کرد.
ازدواج ما پر از عشق بود. عروسی مفصلی گرفتیم، پر از خنده، شادی و آرزو. همهی فامیل به عشق ما غبطه میخوردن. خونهمون پر از نور بود، پر از حس خوب دو نفره بودن. هیچی توی زندگیمون کم نبود. بهرام همون شوهر ایدهآلی بود که همیشه دنبالش بودم؛ مهربون، پر از توجه، و مهمتر از همه عاشق.
سالها گذشت و عشق ما مثل روزای اول تازه و پررنگ موند. هیچکس باورش نمیشد که بعد از چند سال، هنوز نگاه بهرام وقتی به من میافتاد برق بزنه. توی فامیل همه میگفتن: «این عشق با بقیه فرق داره.» و راست هم میگفتن…
تا اینکه رسیدیم به شب تولدم. همیشه برام شب خاصی بود چون بهرام هر سال دست به هر کاری میزد تا منو غافلگیر کنه. از هدیههای عجیب گرفته تا جشنهای کوچیک دونفره، همیشه کاری میکرد که روز تولدم برام فراموشنشدنی بشه. اما اون سال… همهچیز فرق داشت.
صبح روز تولدم وقتی سر میز صبحونه نشستیم، بهرام با لحنی عادی گفت:
– مهلا جان، من امشب شیفتمه، نمیام خونه.
یه لحظه جا خوردم. حس کردم زمین زیر پام خالی شد. لبخند زورکی روی لبم آوردم ولی ته دلم پر از سوال شد. بهرام هیچوقت روز تولدم رو فراموش نمیکرد، پس این بار چرا؟! اما بعدش زود به خودم اومدم. بهرام اهل غافلگیری بود. مطمئن بودم این هم یه نقشهست برای سوپرایز کردنم.
با خندهی کمرنگی شونه بالا انداختم و گفتم:
– باشه، اشکالی نداره. مراقب خودت باش.
اون هم طبق معمول لبخندی زد، گونهم رو بوسید و رفت. ولی من خوب میدونستم پشت این بیتفاوتی یه ماجرایی خوابیده.