بلاگ
قسمت دوم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
وقتی در پشت سرش بسته شد، حس کردم خونه بیروح شده. نبودنش همیشه یه خلأ بزرگ توی روزم بود. برای اینکه ذهنم رو مشغول کنم، سریع بلند شدم و دست به کار شدم؛ خونه رو مرتب کردم، ظرفها رو شستم، همهجا رو برق انداختم. اما هر چقدر کار میکردم، انگار چیزی کم بود. سکوت خونه نفسگیر شده بود.
وقتی همهچیز تموم شد، جلوی تلویزیون نشستم و یه فیلم گذاشتم. اما چشمام هی به ساعت میافتاد. دلم شور میزد، نمیدونستم چرا. فیلم نصفهنیمه توی ذهنم پخش میشد، ذهنم هزار جا بود. و همونطور که به صفحهی تلویزیون خیره شده بودم، پلکهام سنگین شد و خواب منو با خودش برد…
وقتی چشمام رو باز کردم، صدای اذان مغرب توی فضای خونه پیچیده بود. انگار از دل خواب به دنیای دیگهای پرت شدم. با عجله از روی مبل بلند شدم، حس میکردم چیزی در راهه، یه حسی که نمیشد نادیدهش گرفت. رفتم زیر دوش آب گرم، آب مثل بارونی از آسمون روی تنم ریخت و انگار همه خستگی و گیجی خواب رو شست.
بعد از حموم، لباس مورد علاقهی بهرام رو پوشیدم. همون پیراهنی که بارها میگفت وقتی تنت میبینمش انگار دنیا برام رنگیتر میشه. موهای فری و رهاشدهم رو که همیشه با عشق بین انگشتهاش میپیچید و میگفت «این موجها منو دیوونه میکنه» خیس کردم و با دقت مرتبشون کردم. یه آرایش ملایم هم زدم؛ رژ لبی که دوست داشت، خط چشمی باریک که همیشه میگفت نگاهت رو سحرآمیز میکنه.
همهچیز آماده بود. قلبم تندتر از همیشه میزد. روی مبل نشستم، چراغها رو کم کردم و یه موزیک ملایم گذاشتم. انگار صحنهای عاشقانه و پر از انتظار رو با دقت کارگردانی کرده بودم، برای عشقم، برای شب تولدم.
بهرام همیشه میگفت: «در رو باز نکن، تا خودم بیام.» اون کلید داشت اما وقتی کلیدش رو فراموش میکرد، دوتا زنگ پشت سر هم میزد. رمز کوچیک بین من و اون. همین رمز که همیشه باعث میشد با ذوق و شوق از جا بپرم و در رو باز کنم.
همونطور که به موزیک گوش میدادم و قلبم پر از انتظار بود، یههو دوتا زنگ پشت سر هم توی خونه پیچید. لبخند روی لبم نشست. «پس نقشهش همینه… مثل همیشه!» فکر کردم. بلند شدم، با شتاب خودمو به آیفون رسوندم.
کنار در ایستادم. صدای قدمهاش رو از روی راهپله شنیدم. ضربان قلبم بالا رفته بود. حس میکردم الان با یه دسته گل بزرگ یا یه کیک غافلگیرم میکنه. دستم رو روی دستگیره گذاشتم، در رو نیمه باز کردم و همون لحظهای که حس کردم پشت در ایستاده، با ذوق در رو کامل باز کردم و با خنده گفتم:
– مطمئن بودم امسال هم غافلگیرم میکنی…
اما هنوز جملهم نصفهکاره بود که یخ زدم.
مقابلم بهرام نبود…