بلاگ
قسمت ششم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
چقدر دلم شکسته بود.
توی خیابون گریه میکردم و قدم میزدم.
هرکی من رو میدید برمیگشت نگاهم میکرد یه عده هم دلشون میخواست بهم کمک کنن اما من فقط گریه میکردم.
روی بازوهای کبودم رو بهرام ندید و قضاوتم کرد.
خیابونها مثل همیشه شلوغ بود اما من حس میکردم وسط یه دنیای خالی گیر افتادم. هر قدمی که برمیداشتم انگار روی زمین داغ راه میرفتم. صدای گریههام با صدای بوق ماشینها قاطی شده بود. دستهام بیاختیار میلرزید. کیف کوچیکم رو محکم چسبیده بودم و هر چند لحظه یک بار به پشت سرم نگاه میکردم.
هیچ جا برام امن نبود. حتی سایهی آدمهایی که از کنارم رد میشدن باعث میشد عقب بکشم. لباسهام هنوز بوی اون شب لعنتی رو میداد. کبودیها زیر آستینهام پنهون بود ولی دردش لحظهای آروم نمیشد.
رفتم جلوی ساختمان پزشکی قانونی. ساختمون سردی بود با دیوارهای سفید و آدمهایی که هرکدوم یه غم بزرگ داشتن. زبونم بند اومده بود. دلم میخواست فرار کنم اما پاهام تکون نمیخورد. توی ذهنم صدای بهرام میپیچید: «هرز میپری…»
اشک از چشمم سرازیر شد.
زن میانسالی پشت میز نشسته بود. نگاهش پر از خستگی بود اما وقتی نگام کرد یه مهربونی توی چشماش بود. با صدایی لرزون گفتم:
– من… من میخوام شکایت کنم… بهم حمله شده…
زن برگهای آورد و گفت:
– باید مشخصات بدید. بعد معاینه میشید.
دستام میلرزید. خودکار از لای انگشتام افتاد. هر چی سعی میکردم بنویسم انگار کلمات از ذهنم فرار میکردن. بغض گلوم رو گرفته بود. صدای خودم رو نمیشناختم وقتی گفتم:
– من میترسم…
زن نفس عمیقی کشید و آروم گفت:
– میفهمم. اما اگه الان سکوت کنی اون آدم پیدا نمیشه. هر چی زودتر بیای، مدارک کاملتره.
نگاهش مثل طنابی بود که از یه چاه عمیق به سمتم پرت شده باشه. برای لحظهای حس کردم هنوز میشه ادامه داد، هنوز میشه نفس کشید.
روی صندلی فلزی نشستم. دستم روی بازوهام بود، انگار میخواستم خودمو از فروپاشی نگه دارم. برای اولین بار ، احساس کردم شاید میتونم صدای خودمو پس بگیرم.
زن پشت میز پزشکیقانونی برگهها رو ورق زد و سرش رو بالا آورد. نگاهش آروم و مسئول بود، اما لحظهای مکث کرد و گفت:
– ،قبل از معاینه باید یه سری سوالات بپرسم.
آروم سر تکون دادم که گفت:
_بعد از حادثه چه کار کردی؟ آیا دوش گرفتید یا چیزی شستی؟؟