بلاگ
داستان سرگذشت سارا – پارت دهم
آخرش کار به طلاق کشید. تو خونوادهی ما طلاق ننگ بود. همه میگفتن زن باید بسازه و بسوزه، حتی اگه زندگیش جهنم باشه. مامانم سرشکسته شده بود، جلوی فامیل نمیتونست سرشو بالا بگیره. منم شده بودم نقل دهن همه؛ هر کی میرسید یه چیزی میگفت، یه کنایه میزد. ولی دیگه برام مهم نبود… انگار انقدر زخم خورده بودم که نگاه و قضاوت بقیه برام پشیزی ارزش نداشت.
چند سال گذشت. تو بیستوسه سالگی تو اداره دارایی مشغول کار شدم. روزام پر بود از پرونده و عدد و رقم، شبامم پر از سکوت. دیگه میلی به ازدواج نداشتم. فکر میکردم این راه من نیست. میگفتم مردا همهشون مثل همن، همون بهتر که تنها باشم و با تنهاییم بسازم.
تا اینکه احسان، پسرخالم، اومد خواستگاریم. اولش گفتم محاله. اون همه چیزو میدونست. میدونست چه بلایی سرم آوردن، چه تهمتایی زدن. ولی وقتی روبهرو نشست، با همون آرامش همیشگیش گفت:
– گذشتهت برای من مهم نیست. الان مهمی، تویی که دوستت دارم.
یخ دلم کمکم آب شد. اونقدری مهربون و صبور بود که نتونستم بیتفاوت بمونم. هر بار که میومد، با یه لبخند و یه حرف آروم، یه ذره از غمامو کم میکرد.
باهاش ازدواج کردم.
عروسیمون حسابی باشکوه شد. احسان جلوی همه وایستاد و گفت هیچکس حق نداره حتی یه کلمه از گذشتهی من بگه. اون لحظه حس کردم بالاخره پشتپناهی دارم، یکی هست که برای آبروی من بجنگه.
بعدها فهمیدم حمید قبل از منم یه زن داشته و ازش بچهدار شده. همون چیزی که همیشه پنهون کرده بود. اون موقع بیشتر از همیشه مطمئن شدم خدا منو نجات داد وگرنه زندگیم تباهتر میشد.
زنعمو هم کمکم خار شد تو چشم همه. تو عروسیم دعوتش نکردم. فرداش اومد دم در و با صدای لرزون گفت: «منو حلال کن.» نگاش کردم و فقط سکوت کردم. قلبم هیچ جوره راضی به بخشیدنش نمیشد. به خودم گفتم دنیا دار مکافات ــ یه روزی جواب این همه ظلمشو میگیره.
کنار احسان تازه معنای زندگی رو فهمیدم. خونهمون پر شد از خنده و آرامش. شبام با خیال راحت خوابیدم، روزام دیگه با گریه شروع نمیشد. یه سال بعد خدا یه دختر کوچولو بهمون داد؛ وقتی بغلش کردم انگار همهی زخمامو مرهم گذاشت. با اومدنش زندگیمون روز به روز شیرینتر شد و من دوباره باور کردم بعد هر سیاهی، یه روشنایی هست.