بلاگ
قسمت هشتم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
زندگی که فکر میکردم بهترین زندگیه.
شوهری که فکر میکردم تکیه گاهمه.
ورود به ۲۷سالگیم نحس ترین اتفاق عمرم بود.
من بیرون اومدم اما احساس خالی بودن میکردم.
جایی برای رفتن نداشتم نه خونه ای که باعشق ساخته بودم نه خونه ای که توش بزرگ شده بودم.
کاش مرده بودم و این روح من بود که اینطوری سرگردون توی خیابون سرد میچرخید.
اون کابوس لعنتی یه لحظه هم از جلوی چشمم رد نمیشد.
گوشیم رو مدام چک میکردم فکر میکردم بهرام برگرده زنگ بزنه بگه اشتباه کردم.
اما نه زنگی خورده شد نه پیامی اومد.
انگار نه انگار که یه روزی من رو عشق خودش خطاب میکرد.
روزهایی که بهم میگفت بدون من یه لحظه هم دووم نمیاره تمامش دروغ بود.
از تنهایی میترسیدم و دلم میخواست با یکی هم صحبت بشم و لااقل یه شب بهم جا بده.
فکرم پیش نرگس دوستم رفت.
سریع باهاش تماس گرفتم اول جواب نداد و بعد از چند دقیقه خودش بهم زنگ زد.
وقتی ماجرای منو شنید گفت:
_بیا اینجا امشب میگم شوهرم بره خونه ی مادرش
نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم.
بغلش کردم و انقدر زار زدم که خسته شد و گفت:
_ول کن بابا حالا انگار کیو از دست داده
اشکهام رو پاک کردم و گفتم:
_تو که از عشق ما خبر داشتی نرگس..توی این شرایط نیاز داشتم یکی کنارم باشه اما همه ولم کردن
نرگس بغلم کرد و گفت:
_گریه نکن عزیزم دنیا همینه….کم بهت نگفتم به این مرد رو نده اما تو فکر میکردی آسمون سوراخ شده و بهرام افتاده قبول کن خطا کردی
گریه هام واسه رهایی بهرام نبود و اون رو بهونه کرده بودم.
اشکهام برای جسمم بود.
برای اتفاقی که سرم اومده بود.
روی مبل ولو شدم و نرگس یه پتوی ضخیم روی من انداخت و بعد روبه روی من نشست و گفت:
_نکنه بهرام شلوارش دوتا شده!
چشمهام رو بهش دوختم و بدون هیچ حرفی فقط نگاهش کردم که ادامه داد:
شاید خودش فرستاده که اینطوری بهت انگ بزنه و از زندگیش بیرونت کنه…شبا هم که میره شیفت
بعد خندید و ادامه داد:
_سوگولیت تو زرد از آب در اومد
پتو رو روی سرم کشیدم و نمیخواستم حرفی بشنوم.
یعنی بهرام انقدر نامرد بود؟
نمیتونستم باور کنم یا شاید هم دلم نمیخواست بپذیرم .
به سختی خودم رو به خواب زدم تا نرگس ساکت بشه اما اون یکریز حرف میزد و دلایلی میاورد که نشون میداد بهرام مقصره.
تا اینکه یه دفعه گفت..