داستان سریالی, داستان

داستان سرگذشت سارا – پارت نهم

پارت نهم داستان سرگذشت سارا

عروسی به هم خورد. مامانم جهیزیه رو جمع کرد آورد خونه. هیچ‌کس باهام حرف نمی‌زد. حمیدم نه زنگ زد، نه سراغمو گرفت. منم تو اتاقم مثل جنازه افتاده بودم، هی با خودم می‌گفتم کِی؟ کجا؟ چی شد؟ هیچ سر در نمی‌آوردم.

تا اون شبی که زنگ در خونه خورد.

بابام رفت دم در، با اخم برگشت گفت: «حمید اومده.»

مامانم گفت: «لابد می‌خواد کارای طلاقشو بکنه.»

من دویدم تو اتاق، طاقت نداشتم ببینمش. گوشمو گذاشتم به در. یه‌هو صدای گریه‌ش بلند شد. دلم هُرّی ریخت. مگه چی شده بود؟

بعد با صدای گرفته گفت: «اون بلا رو من سر دخترتون آوردم… پشیمونم.»

خشک شدم. عرق سرد نشست رو تنم. یعنی چی؟ حمید راست می‌گفت یا فقط می‌خواست چیزی گردن بگیره؟

حرف می‌زد، ولی من نصفشو نمی‌شنیدم. فقط یه‌هو یادم افتاد شب پاگشا مادرش برام یه دمنوش آورد. بعدشم خوابم گرفت جوری که دیگه هیچی نفهمیدم. همون‌جا فهمیدم نقشه از قبل بوده. زن‌عموی بدجنس با اون کینه قدیمی، کار خودشو کرده بود.

دیگه طاقت نیوردم. درو باز کردم، با خشم رفتم وسط و گفتم:

«از خونه پدرم برو بیرون!»

مامانم گریه می‌کرد، بابام تو سکوت بود. حمید اومد جلو، گفت: «سارا، من دوستت دارم.»

نگاش کردم، تو چشام فقط یه مرد بی‌غیرت می‌دیدم که زندگیمو تباه کرده. تفی انداختم تو صورتش: «من ازت متنفرم. فردا میریم دادگاه.»

بابام بلند شد، هلش داد بیرون.

اون شب پدرم شکست. تا ساعتها تو حیاط نشست و با خودش کلنجار رفت.

صبح فرداش، بی‌خبر از همه رفتم دم خونه عمو.

با عصبانیت در زدم .

وقتی اومد، گفت:

_چه خبرته

گفتم:

_از زنت بپرس چه بلایی سر زندگی من آورد!

زن‌عمو منو کشید تو و گفت:

_تو تقاص کارای مادرتو پس می‌دی. اون روز منو جلوی همه خراب کرد، حالا نوبت دخترشه….مادر تو بود که همه رو مجبور کرد منو ببرن معاینه چون خودش رو برده بودن…منو بی آبرو کرد با اینکه با شوهر خودم بودم.

میخکوب شدم. ادامه داد:

 _تو نبودیو ندیدی چه جهنمی کشیدم. الان فرقی با من نداری. دختر اون زنی هستی که یه روز زندگیمو نابود کرد.

از اون خونه زدم بیرون، با یه عالمه نفرت. تازه انگار از مامانم هم دلخور شدم. حس می‌کردم من آفریده شدم فقط واسه مجازات اشتباهای اون.

خواهرم وقتی فهمید، گفت: «هر اتفاقی بیفته، دیگه به حمید برنگرد.»

گفتم: «مگه من دیوونه‌ام؟ حالم ازش به هم می‌خوره.»

ولی مامانم دست‌بردار نبود. چندبار اومد گفت: «حمید گریه کرده، میگه مجبور بوده، اسیر بدذاتی مادرش شده.»

منم محکم جواب دادم: «یه مرد بی‌اراده به درد زندگی نمی‌خوره.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *