قسمت سوم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانه‌ای زندگی مهلا

مردی ایستاده بود با ظاهری به‌غایت وحشتناک. قدی بلند، شونه‌های خمیده و صورتی پر از سایه‌های زشت. چشم‌هاش مثل دو حفره‌ی تاریک بود که هیچ نوری توش پیدا نمی‌شد. لبخند کج و کریهی روی صورتش پهن شده بود، خنده‌ای که بیشتر به دندون‌ساییدن شباهت داشت تا شادی.

صدای خنده‌ی زشتش توی گوشم پیچید، مثل میخی که روی روح آدم کشیده می‌شه. بدنم لرزید، نفسم بند اومد. قدمی عقب رفتم. قلبم چنان توی سینه‌م می‌کوبید که فکر می‌کردم الان از جاش کنده می‌شه.

– تو… تو کی هستی؟!

صدام لرزید، انگار خودم هم صدام رو نمی‌شناختم. اون مرد هیچ جوابی نداد. فقط یه قدم اومد جلو. بوی تند و نامطبوعی که همراهش بود، مثل بوی رطوبت و خاک نم‌خورده، به دماغم زد. احساس کردم زمین زیر پام خالی شده.

همه‌چیز در کسری از ثانیه خراب شد. تمام تصوراتم از جشن تولد، از عشق، از بهرام… با دیدن اون غریبه‌ی هولناک دود شد و رفت هوا.

و همون لحظه با خودم فکر کردم: «پس بهرام کجاست؟ چرا به جای اون، این مرد پشت در خونه‌ی من ایستاده؟!»

اشک‌هام مثل سیل روی صورتم جاری بود، دستام بی‌اختیار می‌لرزید. اون مرد با همون خنده‌های کریه و وحشتناک قدم به قدم سمتم می‌اومد. هرچی عقب می‌رفتم، انگار سایه‌ی سنگینش بیشتر روی من می‌افتاد.

صدای قلبم مثل طبل توی گوشم می‌کوبید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، اما صدام توی گلوم گیر کرده بود. با صدایی بریده و ضعیف گفتم:

– ولم کن… خواهش می‌کنم… برو بیرون…

اون با پوزخندی چندش‌آور جواب داد:

– خودت درو باز کردی، ریزه‌میزه‌ی موفرفری…

تنم یخ کرد. دندون‌هام از ترس به هم می‌خورد. با حرکتی خشن منو سمت خودش کشید. هرچی فریاد زدم، هیچ‌کس نشنید. دنیا انگار کر شده بود.

همه‌چیز مثل کابوسی سیاه روی سرم آوار شد. من شکستم… درست همون‌جا که فکر می‌کردم امن‌ترین جای دنیاست.

بی‌جون روی تخت افتاده بودم. گلوم از بس فریاد زده بودم می‌سوخت. چشمام نیمه‌باز بود که یکهو در خونه با صدای بلندی باز شد. اون مرد به محض دیدن بهرام پا به فرار گذاشت.

صدای بهرام پیچید توی خونه:

– مهلا… تو…

با تمام وجود می‌خواستم بلند شم، به سمتش برم، بگم چه بلایی سرم اومده. اما قبل از اینکه لب باز کنم، برق چشم‌هاش عوض شد؛ ناباوری، بعد خشم. به جای اینکه بغلم کنه و پناهم بده، با صدایی لرزون و پر از اتهام گفت:

– این… این چه وضعیه؟! اینجا چی‌کار می‌کردی؟!

قلبم همون‌جا شکست. درست لحظه‌ای که بیشتر از همیشه به عشقش احتیاج داشتم، منو متهم کرد. نگاهش پر بود از شک… از قضاوت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *