بلاگ
قسمت هفتم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
هوا توی سینهم سنگین شد. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که میلرزید جواب دادم:
– بله… داشتم سعی میکردم آروم بشم، دوش گرفتم… نمیدونستم باید چه کار کنم…
اون زن آه کشید، برگهای برداشت و با ملایمت گفت:
– میدونم. خیلی از قربانیها شوک بهشون وارد میشه و نمیدونن چی کار کنن. اما باید بدونی که هر شستوشو میتونه آثاری رو از بین ببره که ممکنه توی روند پیگیری به درد بخوره.
کلماتش مثل چکشی توی سرم خورد. حس کردم زمین زیر پام لرزید. یعنی مدرک ندارم؟ یعنی کارم بیثمره؟
پرستار دیگه ای وارد شد و با لحن آرام توضیح داد:
– ما باز هم معاینه و ثبت میکنیم. هر چیزی که قابل ثبت باشه ثبت میشه؛ کبودیها، پارگی پوست، جزییات گفتوگوها، عکسها و شرح حال شما. ولی اگر بدن یا لباسها شسته شده باشن، احتمال گرفتن نمونهٔ زیستی خیلی کم میشه.
لباس هام رو نشسته بودم اما اون ها رو مستقیم توی سطل زباله انداخته بودم.
گلوم خشک شد. از ته دل گفتم:
– پس چیکار میتونم بکنم؟ من از ترس و شوک… رفتم دوش گرفتم.
زن دستم رو گرفت اما چشمهایش جدی بود:
– کار درست این بود که تا وقتی به پزشکی قانونی رسیدی چیزی نشوری. اما الان هم باید اینجا ثبت بشه. هرچیزی که بگی، هر جراحتی که نشون بدی، عکس میگیریم و پرونده درست میکنیم. شاید مدرک ژنتیکی نباشه، اما ثبت جراحتها، شرح واقعه و شهادت تو هم ارزش داره.
بعد از معاینه، دکتر با دقت تمام جای کبودیها و پارگیهای احتمالی رو نگاه کرد، با نور بررسی کرد و عکس گرفت. از من خواست جزئیات رو بگم؛ هر چیزی که یادم بود هر حرفی که زده شده بود.
صدام در بعضی جاها میشکست، اما حرف زدم؛ چون انگار هر جمله یک تکه از بارِ سنگین رو از شانهم برمیداشت.
وقتی از اتاق معاینه بیرون اومدم، یک افسر بهظاهر جوان پایین سالن منتظر بود.
ازش میترسیدم از هرمردی که نزدیکم بود وحشت داشتم.
اون صورتش نزدیک بهم بود اما وقتی اسمم رو دید چشمهاش نرم شد. بدون اینکه قضاوت کنه گفت:
– هر کاری که بتونیم، میکنیم. اما باید صادق باشم؛ نبودن شواهد زیستی احتمالاً کار پلیس و دادستان رو سخت میکنه. با این حال، پرونده سابقه میگیره، گزارش ثبت میشه و ما پیگیری میکنیم.
انگار کسی چراغ امیدی روشن کرد، هرچند کوچک. برگشتم سمت در، کیفم را محکم چسبیدم و روی پاهام حس خستگی و سردی کردم. توی ذهنم همون خندهٔ مرد غریبه میومد و صدای بسته شدن در خونه؛ اما حالا یک فهرست کاغذی دستم بود — برگهای که نشون میداد من تلاش کردم، حرف زدم و تقاضای کمک کردم.
اما زندگیم خراب شد.