بلاگ
قسمت پنجم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
جرات و جسارت نداشتم نتونستم کاری کنم.
من زنده موندم اما فقط نفس میکشیدم شده بودم یک مرده ی متحرک که دلم میخواست هرچی سریع تر تموم بشم.
اون شب تا صبح توی خونه تنها بودم با هر صدایی وحشت سرتا پای وجودم رو میگرفت اما مجبور بودم تحمل کنم و چاره ای نداشتم.
صبح روز بعد در خونه باز شد.
بهرام به همراه پدر و مادرم وارد خونه شدن.
رنگ توی صورت پدر و مادرم نبود و من میدونستم بهرام حرفی زده.
بلند شدم و ترسیده نگاهشون میکردم که بابام یه سیلی به صورت من زد.
از شدت دردش تمام تنم سوخت.
چشمهام خیس شدن و دستم رفت روی صورتم .
بابام سرم داد کشید:
_بهرام چی برات کم گذاشته بود که اینطوری بی آبروش کردی
نگاهی به بهرام انداختم.
اخم توی صورتش بود و نگاهم نمیکرد.
زبونم به زور توی دهنم چرخید و گفتم:
_شما باور می کنید؟؟
بهرام سرش رو بالا گرفت و گفت:
_یعنی من دروغ گفتم؟
بهرام اون لحظه برام مرد تمام عشقی که بهش داشتم در لحظه تبدیل به نفرت شد.
با حالی که اصلا خوب نبود گفتم:
_به جای قشون کشی کاش به حرفم گوش میدادی!
_گوش بدم که بزنی زیرش؟به خودت رسیده بودی با اینکه میدونستی من خونه نمیام!
با بغض گفتم:
_ولی انقدر باورت داشتم که میدونستم میای!
_یه شب تا صبح تنها بودی کلی فکر کردی که تحویل من بدی که مثلا قانعم کنی
جلوش وایستادم و گفتم:
_یه ذره هم فکر نمیکنی به من تجاوز شده؟؟
سری تکون داد و گفت:
_نه باور نمیکنم مدام من شیفتم و دارم واسه آینده مون کار میکنم اما تو هرز میپری
مامانم اشک میریخت و بابام آروم گفت:
_شاید راست میگه باید بریم پزشکی قانونی…مشخص میشه
اما من نمیخواستم یه ثانیه ی دیگه با بهرام بمونم و گفتم:
_پزشکی قانونی لازم نیست بهرام خیلی مطمئنه که من بهش خیانت کردم!
این حرف برام گرون تموم شد و بابام هم گفت:
_توی خونه ی منم جایگاهی نداری دختر
و بعد دست مامانم رو گرفت و توجهی به التماس هاش نکرد و از خونه بیرون رفتن.
بهرام از خونه بیرون رفت و من هم چمدونم رو بستم و هرچی طلا داشتم برداشتم و از اون خونه برای همیشه رفتم.