قسمت چهارم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
نفسم بالا نمیومد. اشک میریختم و لبهام بیصدا میلرزید. اون اما با صدایی شکسته گفت:
– امشب تولدت بود… منِ احمق خواستم غافلگیرت کنم… اما تو… تو با یه مرد غریبه قرار گذاشتی!
دنیا دور سرم چرخید. حس کردم زمین زیر پام فرو میره. حالا من مونده بودم… بین زخم کابوس اون مرد غریبه، و زخم عمیقترِ بیاعتمادی کسی که همه زندگیمو پای عشقش گذاشته بودم.
بهرام عقب رفت و با چشمایی پر از خشم و ناامیدی گفت:
– مهلا… تو چرا… چرا گذاشتی کسی وارد خونهمون بشه؟
با ترس و صدایی که میلرزید گفتم:
– من… من کاری نکردم…
ولی اون حرفم رو باور نکرد.
_تو جای من بودی باور میکردی؟گفتم نمیام خونه کسی رو آوردی؟باورم نمیشه با چنین زنی زندگی میکردم…خدا میدونه بار چندمته.
تمام تنم درد میکرد و نمیتونستم توضیح بدم حالم خیلی بد بود و بدتر شد.
بهرام هیچ کاری نکرد جز اینکه درو محکم پشت سرش بست و رفت. خونه سکوت شد، مثل قبر.
روی تخت نشستم، بدنم یخ کرده بود، دستام میلرزید. اشکام هنوز میریخت. ذهنم پر از تصویر مرد غریبه بود… خندهی کریه و نگاه تاریکش هنوز توی مغزم میرقصید.
هر بار چشمامو میبستم، همون صحنه جلو چشمم ظاهر میشد. صداش، خندههاش، همه چیز دوباره تکرار میشد.
توی ذهنم مدام سوال میکردم: چرا من؟ چرا این اتفاق افتاد؟ چرا بهرام منو باور نکرد؟خندهی اون مرد هنوز گوشم رو خراش میداد.
ساعتها روی تخت نشستم، بدون هیچکس. هر صدایی از بیرون، حتی صدای باد، باعث میشد قلبم دوباره تند بزنه.
ذهنم گیر کرده بود. کابوسها و خاطرهها، مثل موجهای تند، منو از پا درمیآورد.
احساس تنهایی، ترس و بیاعتمادی با هم قاطی شده بود. نمیدونستم باید گریه کنم، جیغ بزنم یا فقط ساکت بمونم. حتی فکر کمک گرفتن هم ترسناک بود… چون میترسیدم کسی مثل بهرام دوباره منو قضاوت کنه.
دلم میخواست بلا سر خودم بیارم.
سمت حمام رفتم.
خودم رو شستم انقدر شستم اما حس کثیفی ولم نمیکرد.
دسته تیغ رو برداشتم.
دلم میخواست همه چی رو تموم کنم بمیرم.
نباشم.
رگ دستم رو نشونه گرفتم و اشکهام از پشت پلکهام بود که تند تند میریخت.
رگ آبی دستم از پشت دست سفیدم نمایان بود.
آروم تیغ رو جلو بردم و….