مجموعه داستانهای ریوان
داستان سریالی
داستانهای سریالی فرصتی عالی برای همراه شدن با شخصیتها در طول زمان هستند. هر قسمت ادامهای از روایت قبلی است و مخاطب را مشتاق خواندن بخش بعدی نگه میدارد.
داستان سرگذشت سارا – پارت هشتم
هوای مطب خفهکننده بود. بوی دارو، بوی ضدعفونی... حالم رو بد میکرد. معدهم بالا و پایین میشد.
روی صندلی نشستم. مردم نگاهم میکردن. نگ...
داستان سرگذشت سارا – پارت هفتم
یه لحظه همهچیز دور سرم چرخید.
چشمام سیاهی رفت. دست و دلم لرزید.
زیر لب زمزمه کردم: «این دیگه چه بساطیه؟»
از خجالت و فشار بغض داشتم ...
داستان سرگذشت سارا – پارت ششم
قلبم فشرده شد.
هنوز حتی با فکر جدا شدن از خونهی مامان و بابا بغض گلوم میگرفت.
هنوز به بودن بین دیوارهای خونهمون، به صدای خواهرم، ب...
داستان سرگذشت سارا – پارت پنجم
لیوانو طرفم گرفت و گفت:
– بخور عزیزم... اینا آرامبخشن. حالت بهتر میشه.
لیوانو گرفتم. نگاهش کردم. بوی تلخی ازش بلند میشد.
جرعهای ...
داستان سرگذشت سارا – پارت چهارم
با صدایی آروم، اما لرزون گفت:
– اینجا دیگه خونهی خودته، مادر...
این جمله، مثل یه پتک کوبیده شد وسط سینهم. صدام درنیومد. فقط یه لبخن...
سرگذشت سارا – پارت سوم
مراسم عقد که تموم شد، بابام همه رو به صرف ناهار دعوت کرد. یه رستوران آبرومند، با میزهای مرتب و چیدمان رسمی. همه بودن؛ فامیل، دوست، آشنا...
سرگذشت سارا – پارت دوم
با هزار زور و التماس و اشک و اصرار، قبول کردم.
لباس سفید تنم کردن و گفتن بریم محضر.
نه اشک ریختم، نه خندیدم. یه بغض لعنتی توی گلوم بو...
سرگذشت سارا – پارت اول
هفدهساله بودم. سن کمی نبود، اما برای تصمیمی به این بزرگی، بیشتر از سن، باید دل آدم پخته باشه؛ و دل من اون روزها هنوز نپخته بود...
زن...
سرگذشت سلاله | پارت چهاردهم
اشکام دوباره جمع شد، ولی اینبار اشکهای خالی نبود.یهچیزی شبیه آرامش بود، مثل برگشتن از یه خاکسپاری، وقتی میدونی بالاخره یه نفر هست ک...
سرگذشت سلاله | پارت سیزدهم
دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.زانو زدم. سنگ رو بغل کردم و فقط گفتم:ـ مامان…الهی بمیرم براترسول آروم کنارم اومد، یه شاخه گل محمدی گذاشت...