داستان سریالی

سرگذشت سلاله | پارت دوازدهم

قسمت دوازدهم سرگذشت سلاله

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ اگه بخوای کنارم بمونی، نه نجات‌دهنده‌م، نه قهرمانم، فقط «رفیقِ زندگی‌م» باشی…منم حاضرم این راهو با تو بیام.
رسول لبخندش شکست، یه‌جوری که شونه‌هاش لرزید. شاید نمی‌خواست جلوی من گریه کنه، اما چشم‌هاش پر شده بود.
هیچی نگفت. فقط سرشو آورد پایین و گفت:
ـ قول می‌دم سلاله…قول می‌دم که هر روز، انتخابت باشم، نه صاحبِت.
اون لحظه، انگار تمام زخم‌هام با یه نور گرم پیچیده شد.
دیگه تنها نبودم برای مرهم گذاشتن.

اون روز، من برای اولین بار “عشق” رو زندگی کردم.
نه توی رؤیا،توی دنیای واقعی، با همه‌ی سختیاش.
صدای زمزمه‌ی سوره یاسین از اتاق می‌اومد.
کارگاه اون روز خلوت‌تر از همیشه بود. چند نفر از بچه‌های قدیمی اومده بودن. حاج‌کاظم یه سینی چای تو دستش بود. عطر گلاب و گل محمدی هوا رو پر کرده بود.
لباس سفید ساده‌ای پوشیده بودم؛ خودم دوخته بودمش. بی‌هیچ تزیین، بی‌هیچ زرق و برق… اما توی چشم رسول، انگار شاهانه بود.
وقتی خطبه‌ی عقد خونده شد، دستم توی دست رسول لرزید.
همه تبریک گفتن. حاجی دستمون رو گرفت و گفت:
ـ الهی خیر ببینی دخترم… امروز رو یاد بگیر. عشق با سادگی قشنگه، با آرامش، با رضایت.
همه که رفتن، یه‌دفعه ساکت شدم. لبم خشک بود.
رسول متوجه شد، آروم گفت:
ـ چیزی شده؟
با بغض نگاش کردم. صدام لرزید:
ـ دلم می‌خواست مامانم بود…یه نفر که بغلم کنه، اشکامو پاک کنه، بگه “خوشبخت شی دخترم”…
رسول مکث کرد… دستم رو گرفت. توی چشم‌هام زل زد و گفت:
ـ پاشو… می‌برمت پیشش.
حرفی نزدم. فقط بلند شدم.
اما دلم آشوب بود.
تو راه، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. فقط صدای موتور بود و باد.
رسول من رو به خونه نبرد و وقتی مسیرش رو سمت بهشت زهرا کج کرد .
بند دلم پاره شد.
فهمیدم چی شده و مدت ها بود حس میکردم که دیگه نیست.
اشکهام جاری شد و به قبرستون که رسیدیم، آسمون گرفته بود.
رسیدیم به یه گوشه‌ی ساکت.
رسول ایستاد و اشاره کرد به سنگ‌قبر ساده‌ای که روش اسمش رو نوشته بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *