داستان, داستان سریالی

سرگذشت سلاله پارت یک

زندگی سلاله
پارت اول
من سلاله هستم.
دختری که توی فقر و بدبختی بزرگ شدم.
هنور ۱۳ساله بودم که پدر معتادم منو فروخت به مردی که همسن خودش بود.
هیچوقت اون روز لعنتی یادم نمیره وقتی که مامانم اصرار می‌کرد منو نبرن اما بابام با کمربندش داشت سیاه و کبودش میکرد.
از توی چارچوب در، وقتی که هنوز کفش‌هام پام بود، نگاه می‌کردم به مامان صدای فریادش، ضجه‌هاش، التماس‌هاش با اشک قاطی شده بود.
من فقط سیزده سالم بود.
هنوز طعم غذاهای مامان که هیچ گوشتی توش نداشت ولی بی نهایت خوشمزه بود رو خوب یادم بود، هنوز تو دلم یه عالمه رؤیا داشتم.
ولی اون روز، انگار یه عالمه خاک ریختن رو سرم.
مردی که قرار بود منو ببره، سیگار به لب، یه شال قهوه‌ای دور گردنش پیچیده بود. دستش زمخت بود، پر از جای زخم .
بدون اینکه نگام کنه، گفت:
ـ زود باش دختر. وقت ندارم.
مامان خودشو انداخت جلوی در، پاشو به زمین می‌کوبید، موهاشو می‌کشید، داد می‌زد:
ـ نبرش! بچه‌ست هنوز! تو رو خدا نذار بره!
ولی بابا، همون که قرار بود تکیه‌گاهم باشه، کمربندش رو با چنان خشمی بالا برد که صدای سوتش تو هوا پیچید.
زد. زد. زد.
نه به من.
به مادرم!
اون روز، من فقط جسمم از اون خونه رفت.
روحم؟ روحم همون‌جا گیر کرد، توی چشم‌های خونی مادرم، توی اون دیوارهای نمور، توی جیغ‌هایی که هیچ‌کس نشنید.
مرد منو سوار یه پیکان قدیمی کرد. بوی دود و عرق خفه‌م می‌کرد. به خودم گفتم:
“سلاله، گریه نکن… اگه گریه کنی، ضعیف می‌شی. تو باید زنده بمونی. برای مامان، برای خودت.”
ماشین راه افتاد و من، تو سیزده سالگی،بزرگ شدم.
ساکت بودم و من رو با خودش به یه خونه خرابه برد.
این مردی که یه درصد هم از بابای من بیشتر پول نداشت با پولی که خدا میدونست از کجا گیر آورده بود منو صاحب شد‌.
توی خونه ی خرابه ش وارد شدم.
توی اون خونه‌ی غریب، پر از بو بود.
بوی شراب مونده، بوی تنهایی…
همه‌چی تار بود، دیوارا، آینه‌ی شکسته‌ی گوشه‌ی اتاق، حتی اون پتویی که رو تخت برام پهن کرده بودن .
اون مرد؟
مثل گرگی که سال‌ها طعمه نخورده باشه نگاهم می‌کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *