بلاگ
سرگذشت سلاله | پارت یازدهم
ولی یه چیزی ته دلم میلرزید. یه سؤال:
اگه دوباره بخوانت، نه برای روحت، که برای تنت چی؟
اگه یه روز رسول هم دلش با زن دیگهای لرزید چی؟
اگه عشق، فقط یه وهم باشه که توی ذهن بچهگیت ساختی چی؟
یه قطره اشک بیصدا افتاد. پاکش نکردم.
اون شب، حاجکاظم کنارم اومد. نشست.
آروم گفت:
ـ بهت نگفتم، چون نمیخواستم روی انتخابت تاثیر بذارم ولی رسول مَرده…سعی کن اینطوری به قضیه نگاه کنی که اون بود که نجاتت داد
لرزیدم. دلم پیچ خورد.
حاجی ادامه داد:
ـ عشق ترس داره سلاله…اما اگه هر کی اومد تو رو به چشم “رحم” دید، یا “پاداش صبر”، نه… اون عشق نیست.اما اگه کسی گفت: “من تو رو با زخمهات، با ترسات، با گذشتهت، با همه چیزت میخوام”، اون وقت… شاید بشه یه خونه ساخت.
سکوت کردم. اشکام دونهدونه ریخت.
حرفی نزدم، اما اون شب، توی خوابم… خودم رو دیدم.
با موهای شونهشده.
با لباسی که خودم دوخته بودم.
و با یه لبخند کوچیک که معنیاش این بود:
“شاید وقتشه… به جای فرار، یه بار وایسم و بگم: این بار من انتخاب میکنم.”
صبح زود بود. آفتاب هنوز کامل درنیومده بود و مه کمجونی لای درختای حیاط خوابیده بود.
من اولین نفر بودم که وارد کارگاه شدم. انگار اونجا دیگه فقط یه محل کار نبود، یه بخش از خودم شده بود.
حاجکاظم اومد، یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت:
ـ امروز یهجوری میدرخشی که آدم فکر میکنه آفتاب از تو طلوع کرده.
لبخند زدم. خجالتی، اما واقعی.
نزدیک ظهر، صدای پای رسول توی حیاط پیچید.
قلبم لرزید…
از اینکه دارم انتخاب میکنم.
اومد تو. مثل همیشه با اون لبخند آرومش.
اما نگاهش پر از سؤال بود.
جلو رفتم . چند قدم تا رسیدم به جایی که فقط یه نفس باهاش فاصله داشتم.
نگاهش کردم و با صدایی که خودم هم از شنیدنش تعجب کردم، گفتم:
ـ من هنوز زخمیام رسول… هنوز شبایی هست که خواب میبینم دارم فرار میکنم.
هنوز وقتی کسی صدام میزنه، یه لحظه میترسم.اما…اما وقتی تو هستی، این ترس، کمتره.تو اولین کسی بودی که دستم رو گرفتی، نه برای کشوندن، برای بلند کردن.