داستان سریالی

سرگذشت سلاله | پارت چهاردهم

قسمت چهاردهم سرگذشت سلاله

اشکام دوباره جمع شد، ولی این‌بار اشک‌های خالی نبود.
یه‌چیزی شبیه آرامش بود، مثل برگشتن از یه خاکسپاری، وقتی می‌دونی بالاخره یه نفر هست که کنارت می‌مونه.
اون روز، اولین صبحانه‌ای بود که با رسول خوردم.
مثل زن و شوهرای عاشق قصه‌ها!
و من…
برای اولین بار،
احساس کردم “خونه”، فقط یه دیوار و سقف نیست.
گاهی یه آدمه…که حرف نمی‌زنه، فقط می‌فهمه.
بعد اون صبحونه، خونه دیگه ساکت نبود.
صدای چای جوشیدن، صدای پنجره‌ای که باز می‌شه، صدای قدم‌های آهسته‌ی رسول.
همه‌شون با هم، یه نغمه‌ی جدید ساختن.
نه پرشور، نه شلوغ.
آروم، مثل زمزمه‌ای که می‌گه:
«تو دیگه تنها نیستی، سلاله.»
سال‌ها گذشت.
نه با عجله، نه با طوفان.
آروم و قدم‌به‌قدم، مثل نخ‌هایی که توی کارگاه، با حوصله به هم گره می‌خوردن.
من، همون دختر لاغرِ چشم‌درشت، حالا زنی بود که توی آینه، خودم رو می‌شناختم.
نه فقط به‌خاطر لباس‌هایی که می‌دوختم، نه به‌خاطر خونه‌ای که با رسول ساختم،
بلکه چون بالاخره فهمیدم:
“من فقط زنده نموندم… من زندگی کردم.”
اولین بچه‌مون اومد. یه دختر با چشم‌های آرام شبیه رسول.
اسمش رو گذاشتیم هلیا.
بعدش یه پسر!
شیطون و مهربون. اسمش شد یونس.
خونه‌مون ساده بود، اما پر از خنده‌های ریز، صدای قاشق‌چنگال، نقاشی‌های کج‌ومعوج، و بوی نون‌برشته.
رسول، هنوز هم بعضی صبح‌ها، قبل از بیدار شدن همه، برام چای دم می‌کرد.
و گاهی، وقتی بچه‌ها خواب بودن، کنار پنجره می‌نشستیم، به گذشته‌ای فکر میکردیم که حالا،یه گوشه‌ی دور شده از خاطره‌ها بود.
نه مثل یه زخم تازه،
بلکه مثل بخیه‌ای که دیگه درد نمی‌کنه.
رسول هرروز عاشقم موند.
برام بهترین مرد دنیا بود و هرروز با عشق بیدارم میکرد.
هرروز بهم امید میداد تا بهتر زندگی کنم و موفق هم شده بود.
روز به روز پیشرفت می‌کرد و حالا خودش هم یه کارگاه زده بود تا مثل حاج کاظم پناهی بشه برای آدم های بی پناه.
دنیا به من زیادی بدهکار بود اما با اومدن رسول تمامش جبران شد….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *