بلاگ
سرگذشت سلاله | پارت نهم
حاجی نفس عمیقی کشید، دستی به ریشش کشید و گفت:
ـ چون دنیا عادل نیست، اما ما میتونیم توی این بیعدالتی، آدم بمونیم.
تو آدم موندی سلاله… همون روزی که فرار کردی.
اون شب، با حرفای حاجی، یهکم آرومتر خوابم برد.
روزها رو توی اون کارگاه شب میکردم و هرروز دستم تند تر میشد.
رسول هر وقت میومد مرخصی به دیدن من هم میومد.
حالا توی اون لباس های تمیز و مرتب روز به روز داشت مرد بودنش شکل میگرفت.
چند سال گذشت و رسول هم سربازیش تموم شد.
پسر با عرضه ای بود کار جدید پیدا کرده بود که درآمد خوبی هم داشت.
اما هفته ای یه بار به کارگاه میومد و به من سر میزد.
و بالاخره اون روز رسید.
روزی که رسول نه با یه نگاه تازه اومده بود.
هوا مثل همیشه خاکستری بود. نه روشن، نه تاریک. مثل دل من.
صدای پا از پشت راهرو اومد. سرمو بلند کردم.
رسول بود.
لباس های مرتبی تنش بود، ولی انگار یه چیزی توی چشمهاش فرق کرده بود.
دیگه اون پسر خجالتی و ساکت قبل نبود.
تو نگاش، یه تصمیم بود.
یه خواستن.
حاجکاظم کنج کارگاه نشسته بود، داشت تسبیح میگردوند.
رسول جلو رفت. یه سلام آروم داد. حاجی سر بلند کرد، لبخند کمرنگی زد.
ـ خوبی پسرم؟
رسول صاف و مردونه نشست.
ـ حاجی… اگه اجازه بدی، یه حرفی دارم.
حاجی اخم نکرد، نخندید. فقط سرش رو کمی کج کرد که یعنی: بگو.
رسول نفسش رو بیرون داد:
ـ من… من سلاله رو از روزی که آوردم اینجا، دیگه نتونستم فراموش کنم…نه فقط از سر ترحم… نه، از سرِ احترام، از سرِ اینکه دیدم چطور میجنگه.چطور از هیچ، داره خودش رو میسازه…من عاشقش شدم حاجی.
تسبیح حاجی ایستاد وسط انگشتاش.
چند لحظه سکوت شد.
من از دور، پشت پردهی خیاطی داشتم نگاه میکردم. قلبم داشت میکوبید، ولی نمیدونستم با ترس یا امید.
حاجکاظم بالاخره لب زد:
ـ پسرم، سلاله هنوز داره خودشو پیدا میکنه.
اون تو رو قبول داره؟