داستان, داستان سریالی

سرگذشت سلاله پارت هفتم

پارت هفتم
پشت سرش.
بعد از گذشتن از خیابون های شلوغ بالاخره جلوی یه کارگاه قدیمی نگه داشت و گفت:
_تو همین جا بمون من با حاج کاظم حرف میزنم میام.
سری تکون دادم و رسول رفت .
هوا گرگ و میش بود.
نسیم خنکی از لابه‌لای شاخه‌های درختای خشک‌شده‌ی اطراف کارگاه می‌گذشت و موهای ژولیده‌م رو بهم می‌ریخت.
با تمام تلاشم سعی می‌کردم نترسم، اما اون دلشوره‌ی همیشگی، مثل یه حیون زخمی، توی دلم چنگ می‌زد.
از توی پنجره‌ی خاک‌گرفته‌ی کارگاه، صدای گنگ و نامفهوم حرف زدن می‌اومد.
چند دقیقه گذشت.
پنج دقیقه… ده دقیقه… انگار زمان کش می‌اومد.
یه‌دفعه در کارگاه باز شد.
رسول بیرون اومد، اما تنها نبود.
پیرمردی هم کنارش بود، با ریش سفید و بلند، یه عینک ته‌استکانی و صورتی که خستگی سال‌ها روش نشسته بود، ولی چشم‌هاش گرم بود، نه سوزناک، نه سنگین، نه مثل اونایی که همیشه توش «قضاوت» بود.
رسول به من اشاره کرد که نزدیک شم.
دست‌هام لرزید. ولی بلند شدم. نزدیک رفتم.
پیرمرد چند لحظه بهم نگاه کرد.
نه مثل اینکه بخواد بسنجدم،نه مثل خریدن یه جنس!
فقط یه نگاه انسانی.
آروم گفت:
ـ اسمت چیه دخترم؟
زیر لب زمزمه کردم:
ـ سلاله.
چیزی توی چشم‌هاش لرزید. نمی‌دونم چی بود. شاید دل‌سوزی. شاید خشم از دنیایی که بچه‌ای به اسم منو به این‌جا کشونده.
گفت:
ـ بیا تو. حموم اون‌جاست، لباس تمیز هم داریم. بعد بیا باهام حرف بزن.
اون لحظه حس کردم زمین داره زیر پام فرو می‌ره،از یه حس عجیب به اسم «امنیت».
به داخل رفتم.
بوی پارچه‌های قدیمی، نخ، چرخ خیاطی و قهوه‌ی تلخ فضا رو پر کرده بود.
دستم رو روی دیوار کشیدم، داغ نبود، اما سرد هم نبود.
اون روز، اولین روزی بود که توی یه جای تمیز لباس پوشیدم.
نه لباسی که مجبور باشم تنم کنم.
نه لباسی که برای فروشِ روحم باشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *