بلاگ
سرگذشت سلاله پارت هشتم
وقتی برگشتم پیش حاجکاظم، نشسته بود و با رسول پچپچ میکرد.
نگاهش رو به من انداخت و گفت:
ـ دخترم، از این به بعد اینجا خونهی توئه. ولی باید بدونی، هر کسی اینجا بمونه، باید یاد بگیره روی پای خودش وایسته. کمکت میکنم، اما قدم برداشتن با خودته.
سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم.
حالا دیگه فقط یه پناهگاه نداشتم.
یه شروع داشتم.
از اون روز، سلالهی سیزدهساله، دیگه فقط یه دختربچهی فروختهشده نبود.
اون روز، یه دختر شروع کرد یاد بگیره که چطور خودش رو به خودش برگردونه.
روزها و ساعت ها توی اون کارگاه گذشت.
اونجا دوستهای زیادی پیدا کردم.
حتی به مادرم فکر میکردم اما حاج کاظم صلاح نمیدونست به خونه برگردم و سراغ مادرم رو بگیرم ولی قول داد هواشو داره و براش مواد غذایی میفرسته.
یه روز که توی کارگاه مشغول کار بودم رسول با سر تراشیده سراغ من اومد.
با دیدنش یه حالی شدم و وقتی دیدمش داشت بغضم میترکید که گفت:
_من باید برم خدمت سلاله …مراقب خودت باش!
بغض سنگین رو توی گلوم قورت دادم و هیچی نگفتم فقط براش آرزوی سلامتی کردم.
صدای چرخ خیاطی هنوز توی گوشم زنگ میزد، ولی با رفتن رسول، انگار یه تکه از این چهاردیواری برام خالی شد.
اون تنها کسی بود که منو از اون جهنم بیرون کشید.
اولین کسی که اسممو صدا زد، نه برای مالکیت، بلکه برای بودنم.
برای “منِ سلاله”.
اون روز بعد از رفتنش، تا شب حتی یه کلمه هم با کسی حرف نزدم.
تو خودم بودم.
دلم یهجور عجیبی گرفته بود. مثل بوی خمیری که تهِ تنور میسوزه و تو رو پرت میکنه به گذشته.
شب که شد، حاجکاظم طرفم اومد.
یه صندلی کنارم گذاشت و نشست.
چند لحظه فقط نگام کرد و گفت:
ـ میدونی دخترم، بعضی آدما میان توی زندگیمون تا فقط یه مسیر رو نشون بدن. قرار نیست بمونن.
اما رد پاشون میمونه،مثل نور چراغ توی شب تاریک.
دلم لرزید. سرمو انداختم پایین و گفتم:
ـ آخه چرا هممون باید یهجایی تنها بمونیم؟ چرا همیشه آدمای خوب میرن؟