بلاگ
سرگذشت سلاله | پارت دهم
این حرف، تیر بود. اما راست.
رسول سرش رو پایین انداخت
ـ نمیدونم حاجی… نمیدونم. هیچوقت بهش نگفتم. چون فکر میکردم شاید اشتباهه، شاید زوده…ولی حالا… حالا میخوام ازش بپرسم، نه به اجبار، نه به توقع.
فقط اگه خودش بخواد، اگه خودش انتخاب کنه.
حاجکاظم یه لبخند خیلی آروم زد.
ـ پس مرد شدی رسول… مرد بودن یعنی همین.
برگرد بعد از ظهر، با خودش حرف بزن. تصمیم با دلِ اون دختره!
رسول نمیدونست دارم حرفهاشون رو گوش میدم و من نمیدونم چرا بیصبرانه منتظر عصر موندم.
اون روز، عصر، توی حیاط کوچیک کارگاه ایستاده بودم.
صدای پرندهها، بوی پارچهی نمخورده، نور زرد آفتاب، همه چیز فرق داشت.
رسول اومد. روبهروم ایستاد.
لبخندش یه جور خاصی بود.
ـ سلاله…
بی مقدمه گفتم:
ـ شنیدم چی گفتی به حاجی.
و بعد سکوت کردم.
رسول گفت:
ـ فقط میخواستم بدونی… اگه نه بگی، میرم. اما اگه یه کم فقط… فقط یه کم به من اعتماد داری، بیا باهم بسازیم..نه مثل قصههای تلخ گذشتهت،یه قصهی تازه!
اشک تو چشمهام جمع شد.
نه از غصه، نه از ترس!
از یه حس جدید:
“انتخاب شدن، نه خریدن.”
و شاید…
شاید اون روز، دوباره شروعِ یه نجات بود.
نه از دست دنیا و از دست تنهایی.
نگاهی به رسول انداختم و گفتم:
_میتونم کمی فکر کنم
رسول لبخند زد و گفت:
_معلومه صدسال هم بخوای فکر کنی من منتظرت میمونم.
حرفهاش دلم رو میلرزوند و حس یه پناه بهم میداد.
همه رفته بودن. کارگاه ساکت بود.
فقط صدای باد، گاهی پرده رو میلرزوند.
گوشهی اتاقک ته کارگاه نشسته بودم، جایی که همیشه وقتی دنیا زیادی سنگین میشد برام،پنهون میشدم.
رسول رفته بود. بعد اون مکالمهی کوتاه توی حیاط، فقط نگام کرد.
نه اصرار، نه التماس. فقط مونده بود اونجا، تا من انتخاب کنم.
زیر لب زمزمه کردم:
ـ سلاله… تو دختر همون زنی هستی که برای نگهداشتنت کتک خورد، اما شکست نخورد.
تو اون دختر بچهای هستی که توی اون شب سرد، فرار کرد.نه از ترس، از خفت.