سرگذشت سلاله پارت پنجم
پارت پنجم
هوا سرد بود، اما بوی آزادی، مثل نسیم داغ دشت توی صورتهامون میکوبید.
هنوز دویست متر دور نشده بودیم که یه صدای بلند از پشت سر بلند شد:
ـ هی! شما دوتا کجا میرین؟!
رسول سرعت گرفت.
من محکمتر چسبیدم به کمرش.
پشت سرمون صدای فحش و سنگ و لگد بود…
ولی ما رفتیم و از دست اون وحشی نجات پیدا کردیم
اون شب، اولین بار بود که ستارهها رو از روی موتور نگاه میکردم.
بدون میله، بدون قفل، بدون ترس از نفس کشیدن.
رسول و من توی خیابون تنها بودیم.
دنبال یه پناهگاه میگشتیم
رسول گفت:
ـ باید جایی پیدا کنیم، قبل از اینکه هوا روشن شه.
من ترسی توی وجودم نبود و انگار آزاد شده بودم.
از یه کوچهی خاکی به داخل پیچیدیم.
باد تیز میوزید. دندونام از سرما به هم میخورد.
چشمهام میسوخت.
نه از باد، نه از خستگی. از حجم فکرهایی که مغزم داشت میساخت.
بعد از چند دقیقه، به یه ساختمون نیمهکاره رسیدیم.
چهار طبقه بالا رفته بود اما پنجره نداشت.
رسول گفت:
ـ بهتر از هیچیئه… فقط امشب رو زنده بمونیم. فردا میفهمیم چیکار کنیم.
موتور رو گوشهی دیوار قایم کرد.
به طبقهی دوم رفتیم، پشت یه ستون سیمانی نشستیم.
من از سرما میلرزیدم.
رسول کت کهنهش رو درآورد و رو دوشم انداخت و گفت:
ـ نمیذارم اتفاقی بیفته. تا وقتی من هستم…
حرفشو نصفه خورد.
میدونست قولی که داره میده، شاید بزرگتر از توانشه.
اما من…
با همون کت کهنه، با همون حرف نصفه، برای اولین بار بعد از مدتها حس کردم یکی منو آدم دیده. نه یه چیز، نه یه جنس، نه یه برده.
توی اون سرما توی سکوت شب ،روی خاک ها خوابم برد.
صبح با صدای پرندهها بیدار شدیم.
نه از اون پرندههای عاشق، از اونایی که دنبال یه تیکه نون توی خرابهها میگردن.
رسول دنبال آب و غذا رفته بود و من تنها موندم.
سکوت ساختمون، عجیب ترسناک بود.
انگار هر لحظه ممکن بود اون مرد پیداش بشه.