بلاگ
سرگذشت سلاله | پارت سیزدهم
دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.
زانو زدم. سنگ رو بغل کردم و فقط گفتم:
ـ مامان…الهی بمیرم برات
رسول آروم کنارم اومد، یه شاخه گل محمدی گذاشت کنار سنگ و بعد دستش دور گردنم پیچید و گفت:
ـ بهش قول میدم تا زندهم، مراقب دخترش باشم… مثل جونم.
اون روز، بارون آرومی گرفت.
نه اونقدر که خیسمون کنه…
فقط یهجور بارون که انگار آسمونم اشک شادی میریخت.
شاید مرگ مادرم تلخ بود ولی ایکاش اینطوری از دست بابام خلاص نمیشد.
بعد از کمی بغض گریه رسول دستم رو گرفت و گفت:
_حالا بریم خونه؟؟
سری تکون دادم و به خونه ای که رسول اجاره کرده بود رفتم.
حاج کاظم هم برام جهاز درست کرده بود و حالا داشتیم زندگی مشترک رو شروع میکردیم.
رسول چند روزی منو به حال خودم رها کرد تا برای مادرم سوگواری کنم
اون چند روز، خونهمون ساکت بود.
صدای ساعت دیواری، گاهی تنهایی رو به رخم میکشید.
روزا مینشستم گوشهی اتاق، به چمدون کوچیکی نگاه میکردم که حاجکاظم پرش کرده بود.
رسول، به قولش وفا کرده بود. نه سراغم اومد، نه ازم توقع خنده داشت.
فقط یه بار، دمِ در یه ظرف سوپ گذاشت و بیصدا برگشت.
شب چهارم، وقتی شمع کوچیکی رو روشن کرده بودم و داشتم زیر لب برای مادرم قرآن میخوندم، حس کردم یه چیزی توی هوا فرق کرده.
یه آرامش آروم…
نه از جنس تنهایی، از جنس حضور.
صبح روز بعد، پردهی پنجره رو زدم کنار. آفتاب رنگِ لطیفی داشت.
یهجورایی انگار دنیا میگفت: «حالا وقتشه.»
از آشپزخونه بوی نون تست میاومد.
سمتش رفتم.
رسول ایستاده بود، پشت میز.
لباس خونه تنش بود، موهاش هنوز خیس بود از حموم بیرون اومده بود
وقتی منو دید، لبخند زد. یه لبخند کوتاه و بدون حرف.
نشستم.
نون تست و پنیر گذاشت جلوم. بعد یه لیوان شیر.
آروم گفت:
ـ به مادرت فکر کن، اما بذار زندگی هم بهت فکر کنه…