بلاگ
قسمت دوازدهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
بهرام جلو اومد و گفت:
_دردت به سرم چقدر شکسته شدی!
لبهام رو از حرص گاز گرفتم و به سختی نشستم و فقط داد زدم:
_از این اتاق برو و گورتو گم کن بهرام… نمیخوام یه ثانیه هم ببینمت
_لااقل حرفهای منو بشنو
_چه حرفی بشنوم؟تو میدونی با من چکار کردی؟؟
تنم داشت کهیر میزد اما وقتی مامانم گفت که حرفش رو بشنوم،فقط به خاطر مامانم بهش فرصت دادم.
روی صندلی کنارم نشست.
میخواست دستم رو بگیره که عقب کشیدم و گفتم:
_فقط اگه حرفی داری بزن و بعد برو
سرش رو پایین انداخت و گفت:
_یه روز نرگس به من زنگ زد و گفت زنت بدکاره شده داره سرتو کلاه میذاره….گفتم چرته ،دروغه ،گفت کافیه امتحانش کنی یه شب بگو خونه نمیای ولی برو اون موقع همه چی رو میفهمی!
مسخره بود!
همون اول دلم نمیخواست ادامه ش رو بشنوم ولی اون ادامه داد:
_من مرد هستم…احساسات دارم ذهنم درگیر شد و تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم….روز تولدت کلی برنامه داشتم اما صبح نرگس پیام داد و گفت که امشب تولد مهلاست با یه نفر قرار داره اگه حرفم رو باور نداری کافیه بگی شب خونه نمیری ولی بری….وسوسه شدم و گفتم…وقتی هم اومدم خونه و تو رو با اون مرد…..
نذاشتم حرفش رو ادامه بده و گفتم:
_فکر کردی این حرفها باعث میشه من تو رو ببخشم؟؟چرا الان داری به خودت حق میدی؟؟تو لحظه ای که بهت نیاز داشتم بهم انگ خیانت زدی….به جایی اینکه دهن مردی که به ناموست دست درازی کرده بود رو سرویس کنی،منو متهم کردی…بدتر از همه حرف آدمی رو باور کردی که هیچ جایگاهی توی زندگی تو نداشت….الان انتظار داری بگم حق با تو بوده؟؟انتظار داری بگم خوب کردی که منو توی خیابون رها کردی؟؟بهرام تو برای من در لحظه مردی!!! شاید این قضیه بدترین اتفاق زندگیم بود اما اتفاق خوشایندش این بود که تو رو شناختم و فهمیدم یه عمر به یه آدم اشتباه دل بسته بودم….حالا هم برو دیگه نمیخوام تا روز محضر ببینمت
بهرام جلوتر اومد و گفت:
_مهلا من دوستت دارم…بهم حق بده،من تو رو با یه مرد دیدم!
سری تکون دادم و گفتم:
_تو اون مرد و دیدی و صورت کبود و بدن پر از زخم منو ندیدی…تو حرف های یه زن غریبه رو باور کردی و به منی که زنت بودم و بهت تعهد داشتم شک کردی….من نمیتونم بهت اعتماد کنم…تو اون مردی نیستی که فکر میکردم،حالا هم زودتر برو که هر لحظه داره بیشتر حالم بد میشه
انتظار چنین برخوردی نداشت.
توقع داشت بهش حق بدم.
توقع داشت بگم من هم جای تو بودم همین کارو میکردم.
بهرام قبل رفتن گفت:
_من طلاقت نمیدم مهلا بهت فرصت میدم فکر کن
اما من یه کلمه گفتم:
_طلاقم هم ندی من به اون خونه دیگه برنمیگردم
من میخوام رمان مهلا را بخرم چگونه پیگری کنم لطفا راهنمایی کنید
سلام وقت بخیر . این رمان به صورت محصول نیست و به صورت رایگان میتونین بخونید این داستان رو