داستان سریالی, داستان

قسمت یازدهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانه‌ای زندگی مهلا

قسمت یازدهم سرگذشت مهلا

اسمِ ناصر خزایی مثل چیزی که سال‌ها زیر خاک بوده و حالا دوباره بیرون آمده بود، توی ذهنم صدا کرد. قلبم تندتر زد و دست‌هام یخ کردند. به یاد حرف اون شب نرگس افتادم: «آخه  چرا دوتا زنگ زد؟»

زبونم بند اومده بود و فقط اشک می‌ریختم.

یاد روزهای دبیرستان افتادم ناصر همیشه دنبال نرگس میومد و نرگس میگفت خاطرتو میخواد اما من حتی چهره ش رو هم یادم‌نمونده بود.

یه مدتی بیخبر بود و بعد گفت رفته عسلویه برای کار اما حالا که رمز و راز زندگی منو خواهرش میدونست وارد خونه شد.

مأمور لیوان آبی دستم داد تا حالم جا بیاد و بعد شکایتم رو ثبت کرد.

نمیتونستم بگذرم و تنها نگرانیم این بود که فرار کرده باشه اما جناب سروان خیالم رو راحت کرد که هرطور شده پیداش میکنن.

حالم بدتر از قبل بود و حالا که میدونستم قربانی رفاقت شدم بیشتر آتیش میگرفتم اما به بهرام هم فکر کردم.

اینکه راحت گذاشت ناصر فرار کنه و خیلی راحت بهم انگ زد هم فکرم رو رها نمیکرد.

یعنی بهرام که اینهمه دوستم داشت یه درصد هم شک نکرد که من مورد تعرض قرار گرفتم.

جایی برای رفتن نداشتم و با خواهرم تماس گرفتم.

مجرد بود و هنوز توی خونه ی پدر و مادرم بود اما خیلی زود جواب داد و معلوم بود منتظر تماس‌مه.

با گریه گفت:

_کجایی مهلا مامان گفته بهت زنگ بزنم منو میکشه…من حرفشونو باور نکردم میدونم تو بی‌گناهی

نفسی راست کردم و گفتم:

_دارم میام خونه….اگه مامان و بابا خونه هستن گوشه رو بذار بلند گو بشنون

سریع به حرفم عمل کرد و فهمیدم اونها به مهگل یاد دادن این حرفها رو بزنه.

گفتم:

_من یه جنازه م که روی زمین مونده من خطا نکردم و طوری تربیت نشدم که خطاکار باشم…بهم اعتماد نکردین اما روز دادگاه دوست دارم باشید و بفهمید چه جنایتی در حق دخترتون شده

صدای فین فین مادرم میومد و بابام با صدایی گرفته گفت:

_کجایی دخترم

_همیشه ی خدا گفتن بچه هرچی باشه خانواده ش پسش نمیزنن اما انگار من بچه ی شما نبودم

_دورت بگردم مادر الهی بمیرم برات….

_حتی خیانت هم میکردم حق من نبود اینطوری آواره ی خیابون بشم

نفس نفس می‌زدم و نایی برام‌ نمونده بود چشمهام سیاهی رفت و وسط خیابون افتادم.

گوشی از دستم افتاد و صدا و همهمه توی گوشم پیچید.

فقط شنیدم که یکی فریاد زد زنگ بزنید آمبولانس.

وقتی چشم باز کردم خودم رو روی تخت بیمارستان دیدم و مادرم بالای سرم بود..

همین که چشمهام باز شد پتو رو روی تنم صاف کرد.

دلم میخواست بغلش کنم و آروم دستهام رو باز کردم و اون شروع به گریه کرد و من رو به آغوش کشید.

صدای هق هق مادرم توی اتاق پیچید اما من فقط بوی تنش رو استشمام میکردم..

تا اینکه یه لحظه صدایی آشنا توی گوشم پیچید که گفت:

_حالت خوبه مهلا جان ببخشید که زود قضاوتت کردم.

ریتم قلبم تند شد و تنگی نفس گرفتم .

نفس نفس زدم و بعد با صدایی که ناخودآگاه از گلوم پرید بیرون گفتم:

_برو بیروننن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *