داستان سریالی, داستان

قسمت دهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانه‌ای زندگی مهلا

قسمت دهم سرگذشت مهلا

صبح زود، بعد از شب طولانی و پر از بارون، وارد اداره آگاهی شدم. هنوز مرطوب و سرد بودم، موهام به پیشونیم چسبیده بود.

یک مأمور جوان به سمت من اومد و با صدایی رسمی گفت:

_لطفاً بشینید، ما اطلاعاتی لازم داریم.

نشستم روی صندلی فلزی که زنگ می‌زد، دست‌هام روی زانو جمع بود.

هنوز حس می‌کردم گرمای شب گذشته و اون شعله کوچک آتیش زیر سایه‌بون رو با خودم آوردم.

مأمور دفترچه‌ای برداشت و ادامه داد:

_می‌تونید جزئیات اتفاق اونشب رو توضیح بدید؟

چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. خاطره‌ی شب گذشته، انتظار برای شوهرم و بعد ورود اون مرد غریبه، حس تنهایی و وحشت رو دوباره زنده کرد.

صدای بارون، باد و رعد و برق انگار هنوز توی گوشم بود.

چهره ی اون نامرد توی ذهنم مرور شد.

قدش متوسط بود… کمی خمیده… شونه‌هاش پهن نبود ولی حس کردم قدرت پشت قامتش هست.

صدام لرزون بود، اما ادامه دادم:

_صورتش… صورتش خشن بود ولی چشم‌هاش پر از تجربه و خستگی بود…

مأمور با دقت یادداشت می‌کرد و سرش رو تکان می‌داد، بدون اینکه احساساتم رو قضاوت کنه.

من ادامه دادم:

_موهاش کوتاه بود، خاکستری و کمی وز. و

یک سکوت کوتاه شد و مأمور پرسید:

_لباس یا نشانه‌ای خاص یادتون میاد؟

_پالتوی کهنه و خاکی، بوی دود و خاک می‌داد.

بعد از اینکه توضیحاتم رو کامل گفتم، مأمور گفت:

_حالا لازمه کمی دقیق‌تر جزئیات چهره‌ی مرد رو توصیف کنید، تا بتونیم تصویرش رو بسازیم.

چشمهام رو بستم و سعی کردم هر جزئیات کوچیک رو به یاد بیارم.

با هر جزئیاتی که یادآوری می‌کردم، تصویر مرد غریبه جلوی چشمم واضح‌تر می‌شد. بدنم هنوز سرد و لرزون بود، ولی حس می‌کردم کنترل کمی روی خودم دارم.

مأمور گفت:

_خیلی خوبه… حالا ما از توضیحات شما استفاده می‌کنیم تا تصویر دیجیتالی بسازیم و بررسی کنیم آیا مظنون سابقه داشته یا نه.

نگاهم به دست‌های مأمور افتاد که روی موس و صفحه نمایش کامپیوتر حرکت می‌کرد. تصویر هر بار با انتخاب‌های من تکمیل می‌شد. شکل بینی، فرم چشم‌ها، زاویه‌ی لب‌ها… همه چیز دقیق‌تر می‌شد، انگار که اون شب دوباره روی صفحه جان می‌گرفت.

وقتی تصویر تقریباً آماده شد، مأمور از من پرسید:

_این نزدیک‌ترین چیزیه که می‌تونید به یاد بیارید؟

سرم رو تکان دادم و گفتم:

_آره… همین نزدیک‌ترین شکلشه.

چند دقیقه بعد، تصویر ثبت شد و مأمور با آرامش گفت:

_خیلی خوبه، این به ما کمک می‌کنه قدم بعدی رو برداریم.

نشستم و نفس عمیقی کشیدم؛ هنوز ترسیده و سرد بودم، اما حالا حس می‌کردم یک قدم از اون شب وحشتناک فاصله گرفته‌م..

مأمور صفحه‌ی مانیتور رو رفرش کرد.

سکوتی سنگین اتفاق افتاد؛ صدای تهویه و زنگ ساعت توی سالن بیشتر از قبل به گوش می‌رسید.

چشمم به صفحه مانیتور خیره شد، ولی چیزی جز نور سردش نمی‌دیدم.

مأمور نفس کشید و بدون اینکه نگاهش رو از صفحه برداره گفت:

_استعلام زدیم… اسم و فامیل اومده؛ «ناصر خزایی»…

جمله نصفه ماند و هوا توی گلوم سنگینی کرد.

خزایی؟؟؟

فامیلی آشنا بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *