بلاگ
قسمت نهم سرگذشت مهلا؛ داستان عاشقانهای زندگی مهلا
جلوم نشست و یه دفعه گفت:
_آخه اگه بهرام نبود چرا دوتا زنگ زد؟
از حرفش شوکه شدم و گفتم:
_آره دوتا زنگ زد اما تو اینو از کجا میدونی؟
مثل آدم هایی که دزد گرفته باشه میخندید اما با حرف من خنده از روی لبش جمع شد و گفت:
_خودت گفتی مهلا!!
_ولی من نگفتم
فوری گارد گرفت و گفت:
_منظورت چیه؟یعنی من آدم فرستادم سروقتت؟؟تو که کس و کار منو دیدی و میشناسی کیو میخواستم بفرستم؟تقصیر منه وقتی هیچکس بهت جا مکان نداده خونهم رو برات امن کردم
سری تکون دادم و گفتم:
_معذرت میخوام شاید گفتم خودم یادم نمیاد
پتو رو،روی سرم کشیدم و گفتم:
_یکم حالم جا بیاد میرم چهره نگاری یارو رو پیدا کنن دست بهرام رو میشه و اونوقت مهریه م رو تا قرون آخرش میگیرم
نرگس سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت که پتو از روی صورتم برداشتم و نگاهش کردم.
دیدم توی فکره.
شستم خبردار شد کاسه ای زیر نیم کاسه ست.
از ترس جونم همون لحظه بلند شدم و گفتم:
_من باید برم
اما نرگس اصرار به موندن من داشت ولی اصرارهاش فایده ای نداشت و من از خونه ش بیرون زدم.
شب شده بود.
هوای هم بدجور دلش گرفته بود و رعد و برق میزد.
میون اون باد و بارون نه چتر داشتم نه لباس گرم.
هیچوقت هم این موقع شب بیرون نبودم.
فکر میکردم هرچی بشه خانواده م پشتم میمونن اما اونا سراغ منو نگرفتن.
یه دوره گرد یه گوشه،زیر یه سایه بون آتیش کرده بود.
قدم هام رو سمتش حرکت دادم.
انگشتهای یخ زده م رو روی شعله های گرم آتیش گرفتم.
دوره گرد نگاهم کرد و سیگار گوشه ی لبش گذاشت و بعد پاکت سیگارش رو سمت من گرفت و گفت:
_میکشی؟؟؟
ترسیده خودم رو بغل گرفتم که پتوی کر و کثیفش رو که تنها داراییش بود روی شونه هام انداخت و گفت:
_من جا و مکان ندارم دخترم تو چی؟
اشکهام رو پاک کردم و گفتم:
_آدم ها یه دفعه بی جا و مکان میشن!
فاز نصیحت برداشت و گفت:
_دخترم برگرد به خونه…خیابون جای امنی برای تو نیست
همین یه حرفش کافی بود تا من با های های بلند بشینم و گریه کنم.
توی اون لحظه مردی بهم پناه داده بود و اجازه میداد از تنها داراییش استفاده کنم که از نظر شخص خودم فکر میکردم انسانیت ندارن ولی اون هم تمام حس های منفی و سرنوشتی که داشت پشت پلک هاش رقم میخورد رو با دود سیگار بیرون میداد..
اونشب زیر اون سایه بون،کنار یه مرد دوره گر تا صبح موندم و صبح علی الطلوع به اداره ی آگاهی رفتم.