بلاگ
سرگذشت سلاله پارت دو
پارت دوم
ولی من چشمهامو بستم. خودمو یه گوشه کشیدم.
نزدیکم شد تمام دردهام توی سینه خفه شد و اون جلو تر اومد.
انقدر نزدیک که بوی گند تنش داشت منو بیهوش میکرد.
اون مرد عوضی بلایی رو سرم آورد که کابوس هر دختری هست.
مثل یه مرده بودم.
نفس میکشیدم اما به زور.
نه غذا از گلوم پایین میرفت، نه خواب بهم رحم میکرد.
چشمام همیشه باز بودن.
یه وقتایی تو آینهی ترکخوردهی اون اتاق، خودمو نگاه میکردم…
نه. اون دیگه من نبودم.
اون یه جنازهی متحرک بود، یه دختربچهی بیپناه که رویاهاش زیر دست و پای یه مرد کثیف له شده بود.
شبها صدای نفسهای اون مرد تا تهِ مغزم فرو میرفت.
هر بار که از خونه بیرون میرفت، یه کم نفس میکشیدم.
پشت در می رفتم و با چاقوی کوچیکی که از آشپزخونه دزدیده بودم رو دیوار خط میکشیدم.
یه خط برای یه روز زنده موندن.
یه خط برای یه قدم به سمت آزادی.
من قسم خورده بودم فرار کنم.
قسم خورده بودم یه روزی برگردم و جلوی خونهی پدرم وایستم.
با سری بالا و با دلی پر بگم:
«اون دختره که فروختیش، حالا خودش خودش رو خریده.»
یه شب اون مرتیکه دیر اومد دعا میکردم مرده باشه.
نیمه های شب بود که مست و نیمه جون وارد خونه شد و یه پسر جوون هم پشت سرش اومد.
پسر جوونی که سالم به نظر میومد.
با اولین نگاهی که به صورتم انداخت سرم رو پایین انداختم.
اون پسر انگار شبیه من بود شبیه من از سرنوشت تلخی که داشت به این مرد نامرد پناه آورده بود.
اون مرد که تا اون روز یه بار هم اسمش رو صدا نزده بودم توی تخت گوشه ی اتاق به خودش لولید و بعد صدای خرناسش تا سقف آسمون بالا رفت.
تنهایی با اون پسر جوون توی خونه مونده بودم و ترسیده بودم که جلو اومد و گفت:
_اسم من رسوله تو کی هستی؟؟
بیصدا فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم