آرشیو برچسب ها:سلاله
سرگذشت سلاله | پارت چهاردهم
اشکام دوباره جمع شد، ولی اینبار اشکهای خالی نبود.یهچیزی شبیه آرامش بود، مثل برگشتن از یه خاکسپاری، وقتی میدونی بالاخره یه نفر هست ک...
سرگذشت سلاله | پارت سیزدهم
دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.زانو زدم. سنگ رو بغل کردم و فقط گفتم:ـ مامان…الهی بمیرم براترسول آروم کنارم اومد، یه شاخه گل محمدی گذاشت...
سرگذشت سلاله | پارت دوازدهم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:ـ اگه بخوای کنارم بمونی، نه نجاتدهندهم، نه قهرمانم، فقط «رفیقِ زندگیم» باشی…منم حاضرم این راهو با تو بیام.رسو...
سرگذشت سلاله | پارت یازدهم
ولی یه چیزی ته دلم میلرزید. یه سؤال:اگه دوباره بخوانت، نه برای روحت، که برای تنت چی؟اگه یه روز رسول هم دلش با زن دیگهای لرزید چی؟اگه ...
سرگذشت سلاله | پارت دهم
این حرف، تیر بود. اما راست.رسول سرش رو پایین انداختـ نمیدونم حاجی... نمیدونم. هیچوقت بهش نگفتم. چون فکر میکردم شاید اشتباهه، شاید ز...
سرگذشت سلاله | پارت نهم
حاجی نفس عمیقی کشید، دستی به ریشش کشید و گفت:ـ چون دنیا عادل نیست، اما ما میتونیم توی این بیعدالتی، آدم بمونیم.تو آدم موندی سلاله... ...
سرگذشت سلاله پارت هشتم
وقتی برگشتم پیش حاجکاظم، نشسته بود و با رسول پچپچ میکرد.
نگاهش رو به من انداخت و گفت:
ـ دخترم، از این به بعد اینجا خونهی توئه. ولی...
سرگذشت سلاله پارت هفتم
پارت هفتم
پشت سرش.
بعد از گذشتن از خیابون های شلوغ بالاخره جلوی یه کارگاه قدیمی نگه داشت و گفت:
_تو همین جا بمون من با حاج کاظم حرف میز...
سرگذشت سلاله پارت ششم
پارت ششم
رسول برگشت. با دو تا نون و یه بطری آب.
از گرسنگی نفهمیدم چطور نون رو می بلعیدم که یه دفعه نگاه رسول رو دیدم.
توی صورتم خیره بو...
سرگذشت سلاله پارت پنجم
پارت پنجم
هوا سرد بود، اما بوی آزادی، مثل نسیم داغ دشت توی صورتهامون میکوبید.
هنوز دویست متر دور نشده بودیم که یه صدای بلند از پشت سر...